آدرس جديد سينما هفت: http://www.1.cinemahaft.in/
تبليغات
جستجو در سینما هفت با گوگل
Loading

+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض گورستان زباله ها ...!

    گورستانِ زباله ها ... ( داستان )
    1

    واي خداا ، دارم ميميرم، بزن كنار ندا دارم بالا ميارم . برن كنار .... مگه با تو نيستم ، بزن كنار عوضي ...
    ندا_چه مرگته . بي جنبه يِ بي شعور . مجبورت كه نكرده بودن. كمتر كوفت ميكردي ... واااااي نه. خداااا . گند زدي به زندگيم...
    نتونستم تحمل كنم و قبل از اينكه ندا ماشين رو نگه داره بالا آوردم و تمام ماشين رو به كثافت كشيدم. ندا ماشين رو كنار بزرگراه نگه داشت و هنوز داشت سرم داد و فرياد ميكرد.
    ناخودآگاه برگشتم سمتش و هر چي توي دهنم اومد نثارش كردم. توي اون حالت غيز طبيعي خيلي چيزهايي گفتم كه واقعا حقش نبود . . .
    از ماشين پياده شدم و درشو محكم كوبيدم بهم .
    _ بيا برو گم شو دختره كثافت ِ هرزه . برو به ... برس . برو گم شو ....
    ندا كه داشت هاج و واج نگاهم ميكرد همون جوري كه اشكاش در حال سرازير شدن بود
    دوباره فرياد زدم_ د برو ديگه . و با لگد محكم كوبيدم به در ماشين ، طوري كه جاي پام روي در موند !
    ندا انگار ديگه نتونست تحمل كنه ، ماشين رو گذاشت توي دنده و حركت كرد .
    چند متر اول رو خيلي آهسته ولي يهو ماشين شتاب گرفت و از نگاهم دور شد .
    همون طور كه مسير نگاهش رو تعقيب ميكردم ، زير لب غرولند ميكردم و بهش فحش ميدادم .
    به اطرافم نگاهي انداختم. نميدونستم كجا هستم . يه بزرگراه بزرگ و پر از ماشين هايي كه به سرعت از كنارم ميگذشتن . چرخيدم و نگاهي به پشت سرم انداختم . روي يه پل رو گذر بودم و كنارم پر بود از آسمون خراش هاي بزرگ و كوچيك .
    دوباره داشت حالم بهم ميخورد . تلو تلو خورون رفتم به سمت نرده هاي محافظ پل و خم شدم به سمت پايين و دوباره عق زدم و ...
    هه . زير پام يه خيابون بود و محتويات بو گندوي معده م خالي شد روي سر ماشين هايي كه از زير پام ميگذشتن و به گند كشيدمشون . . . ! به درك . ميخواستن اونا هم بالا باشن . مثل من كه بالام. بالاي بالااا...
    همون جا نشستم روي زمين و تكيه دادم به نرده ها . جيبهام رو به دنبال گوشي موبايلم گشتم ولي اثري ازش نبود . نميدونستم كجا گذاشتمش يا گمش كردم ...! شايدم توي ماشين ندا باشه ... دختره حروم زاده ولم كرد و رفت ...
    بلند شدم . به چپ و راست نگاهي كردم و بي اختيار به سمت چپ راه افتادم .
    مسيرم خلاف مسير حركت اتومبيل ها بود ، گاهي تلو تلو ميخورم و دوباره با كمك نرده ها تعادلم رو حفظ ميكردم. گاهي بعضي از سرنشين هاي ماشين هايي كه از كنارم ميگذشتن با حالت متعجب و كنجكاو نگاهم ميكردن ولي خيلي سريع از كنارم رد ميشدن و احتمالا به دوستاشون توي ماشين يه چيزي ميگفتن و ميخنديدن و خيلي زود هم فراموشم ميكردن ...
    نميدونم چند ساعت بود كه راه ميرفتم ولي اون موقعي كه راه افتادم خورشيد تازه طلوع كرده بود و الان نزديكاي وسط آسمون بود ... .
    اطرافم شلوغ تر شده بود . مغازه ها ، خونه ها ، آدم ها ... آدم ها ... آدم ها .... آدم نما ها ... جونورايي كه شبيه آدم بودن .
    كنار يه دكه سيگار فروشي وايسادم و يه پاكت سيگار و يه نوشابه گرفتم . از صاحب دكه كه يه مرد ميانسال بود خواستم تا يكي از سيگارها رو واسم روشن كنه .
    رو به روي دكه ، روي زمين نشستم و به ديوار كهنه پشت سرم تكيه دادم . نوشابه رو كه بالا دادم معدم داشت مي اومد توي دهنم ... بد جوري سوختم ...
    پك هاي عميق و نامنظمي به سيگاري كه ميون انگشت شصت و اشاره م بود ميزدم و دودش رو از گوشه لبم بيرون ميدادم . صاحب دكه خيلي سرد و بي روح خيره شده بود بهم . شايد داشت در مورد من فكرهايي ميكرد . شايد داشت ميگفت اين ديوونه كيه كه اين جوري وسط پياده رو ولو شده و سيگار دود ميكنه ، شايدم فقط نگاهش روي من بود و فكرش جاي ديگه .
    زير لب جوري كه متوجه بشه دو تا فحش بهش دادم و اونم خيلي زود نگاهش رو ازم گرفت .
    بلند شدم و دوباره راه افتادم . حالا ميدونستم كجام . كنار خيابون ايستادم و يه تاكسي گرفتم به مقصد خونه فرزاد ... تنها دوستي كه هنوز داشتمش ...

    ویرایش توسط saeed_moso : 08-31-2011 در ساعت 02:16 PM
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  2. 8 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .




  3. #2
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!


    قسمت دوم _ 2


    خونه فرزاد يه آپارتمان كوچيك توي طبقه آخر يه ساختمان 5 طبقه بود . در ورودي ساختمان باز بود ؛ رفتم داخل . جلوي آسانسور چند دقيقه اي منتظر بودم تا اينكه يه نفر رد شد و بهم گفت آسانسور خرابه .لگدي به در آسانسور زدم و ناچار رفتم به سمت پله ها ... پله هايي كه انگار تمومي نداشتن ... جلوي در آپارتمان كه رسيدم بد جوري به نفس نفس افتاده بودم ...چند دفعه اي زنگ زدم ولي كسي در رو باز نكرد . بد جوري خسته و كوفته بودم . همون جا پشت در گرفتم نشستم و تكيه دادم به در خونه . آروم با پشت سرم به در چوبي آپارتمان ضربه ميزدم ...
    چند دقيقه اي گذشته بود ، كم كم داشت خوابم ميبرد كه يهو پشتم خالي شد و ولو شدم روي زمين . فرزاد بالاي سرم ايستاده بود و داشت با تعجب بهم نگاه ميكرد !
    فرزاد _تو اين جا چي كار ميكني ؟
    جوابي ندادم و هنوز خيره بودم بهش . دستم رو گرفت و بلندم كرد .
    _ چرا در رو وا نميكردي مرتيكه الاغ ؟ يك ساعته دارم زنگ ميزنم...
    فرزاد _ حمام بودم . نشنيدم صداي زنگ رو .
    _ حالا كجا داشتي ميرفتي ؟
    فرزاد _ ميخواستم بيام دنبال تو . ندا زنگ زد گفت چي شده ... گفتم شايد بلايي سر خودت آورده باشي .
    _ دختره بي شرف وسط اتوبان ولم كرد رفت .
    فرزاد _ آره ، ميدونم . اون ولت كرد ...!
    سرم داشت تيز ميكشيد و حوصله بحث كردن با فرزاد رو نداشتم . _ ولش كن . يه چيزي واسه م بيار كه آرومم كنه ، سرم داره ميتركه .
    فرزاد _ مسكن ميخواي ؟ استامينوفن خوبه ؟
    _ نگاهي بهش كردم و گفتم استامينوفن !!! نه . الكل چي داري ؟
    فرزاد با تعجب نگاهم كرد و سرم داد كشيد _ واسه خودكشي راه هاي ساده تري هم هست آ . چه خبرته ، دائم الخمر شدي ؟!
    _ داد نزن . الان حالم خوب نيست . اگه داري بيار ، اگه نداري برم گورم رو گم كنم .
    با حرص و غضب رفت توي آشپزخونه و با يه بطري مشروب و يه ليوان برگشت و محكم كوبيدشون روي ميزي كه جلوي من بود .
    _ پس مخلفاتش كو عزيزم .
    فرزاد _ خودت پاشو گم شو برو از توي يخچال هر چي ميخواي بردار .
    اينو گفت و رفت جلوي تلوزيون نشست و بي تفاوت نسبت به من مشغول تماشا شد .
    بي خيال مخلفات شدم . مشروب رو باز كردم و مشغول خوردن شدم . ليوان رو تا نيمه پر ميكردم و يه نفس بالا ميرفتم .
    هنوز به ليوان سوم نرسيده بودم كه حس كردم داره حالم بهم ميريزه با اين حال سومين ليوان رو هم خوردم كه يهو حالم بهم خورد . بلند شدم و دويدم به سمت دستشويي ولي تعادلم رو از دست دادم و با صورت خودم زمين و هر چي كه خورده بودم رو بالا آوردم .
    فرزاد دويد بالاي سرم و بلندم كرد .دستشو انداخت دور كمرم و كشوندم سمت حمام و توي حمام هم چند دفعه ديگه بالا آوردم . يكم كه حالم بهتر شد ، بلندم كرد و برد توي اتاق خوابش .
    لباس كثيفم رو عوض كرد و خوابوندم روي تخت و ديگه نفهميدم ...

    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  4. 7 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  5. #3
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    قسمت سوم _ 3

    ميون خواب و بيداري بودم ، انگار توي بدنم حس نبود ، حتي براي باز كردن پلك هام .

    آروم و به سختي چشمم رو باز كردم . هنوز هوش و حواسم سر جاش نيومده بود . نميدونستم كجا هستم ، با چرخش مردمك چشمم اتاقي رو كه داخلش بودم ورانداز كردم و با ديدن عكس فرزاد روي ديوار اتاق يادم اومد كه کجا هستم و چه اتفاقي افتاده .
    كمي كه دقت كردم صداي خود فرزاد رو هم شنيدم . انگار داشت با يكي صحبت ميكرد ولي حرف هاش واسم مفهوم نبود .
    يكم كه گدشت تونستم به خودم تكوني بدم و از تخت خواب جدا بشم . وقتي بلند شدم يهو سرم گيج رفت ، انگار واسه چند لحظه خون به مغزم نميرسيد . تعادلم رو از دست دادم و نزديك بود بيافتم كه به كمك ديوار تعادلم رو حفظ كردم .
    با قدم هاي كوتاه رفتم به سمت در اتاق . هر چي جلو ميرفتم صداهاي بيرون اتاق واضح تر ميشد . حالا بهتر ميتونستم بشنوم ، صداي فرزاد بود و ندا . پس ندا هم اومده خونه فرزاد .
    لاي در رو باز كردم و گوشم رو تيز .
    ندا _ ببين فرزاد . اصلا بهتره اين كار كنسل بشه .
    فرزاد _ بعد از اون همه برنامه ريزي و كاري كه روش انجام داديم ؟ خودت حيفت نمياد ؟
    ندا _ چرا. حيفم مياد ولي چاره اي نيست. اين برنامه از همين الان مشكل داره. از همين الان شكست خورده س .
    فرزاد _ ببين ندا ، نذار اين همه زحمت به هدر بره. بي خودي هم بهونه نيار و مشكل تراشي نكن . اوكي ؟

    ندا با حالت كلافه اي جواب داد _ من بهونه ميارم ، من مشكل تراشي ميكنم . آخه داري ميبيني وضع اين دوستت جون جونيت رو . آقا دائم الخمر شده ...
    هنوز حرفش تموم نشده بود كه من در اتاق رو باز كردم و اومدم بيرون .
    _ هه ، آره دائم الخمرم . ولی تویی که آدم پاک و سالمی هستی خجالت نکشیدی که یه آدم سگ مست رو کنار اتوبون ول کنی و بری. فکر نکردی شاید چه بلایی سر خودم بیارم . فکر نکردی شاید برم زیر یه تريلي یا از پل پرت شم پایین ؟ هاا ؟
    ندا بهت زده بهم نگاهی انداخت و رو به فرزاد جواب داد _ یادش رفته چطوری بهم فحش میداد و داشت ماشینم رو درب و داغون میکرد. اصلا مگه من مسئول کارای تو هستم. این قدر شعور نداری که بفهمی چقدر بايد بخوری که نکشتت ؟ كثافتِ سگ مست...
    خواستم برم طرفش که فرزاد دوید به سمتم و مانعم شد . هنوز این قدر جون توی تنم نبود که بخوام عکس العملی نشون بدم. خیلی آروم همون جا روی مبلی که کنار دستم بود نشستم و از فرزاد خواستم یه سیگار واسم روشن کنه .
    .
    فرزاد _ ببینیدت بچه ها نیمدونم چه مرگتونه. یه روز عاشق و معشوقین و یه روز دشمن خونی. ولی اینا واسه من مهم نیست. لا اقل الان واسم مهم نیست . الان مهم واسه من اینه که باید از این مملکت برم و واسه اینم پول لازم دارم. مهم اینه که 3 ماهه دارم روی این نقشه لعنتی کار میکنم و شما هم به جای اینه کمکم کنید بدتر اعصابم رو بهم مییزید . مهم اینه که کلی پول و طلا منتظر ماست ، میفهمید ؟!
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  6. 8 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  7. #4
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    قسمت چهارم 4

    ندا _ دیگه خسته م کردین. هر دوتون .
    بلند شد و کیف و موبایلش رو از روی میز برداشت و رفت به سمت در خروجی آپارتمان .
    فرزاد هم دنبالش راه افتاد . در رو که باز کرد فرزاد مانعش شد . دست فرزاد رو پس زد و با فریاد گفت _ آقا فرزاد ، هر وقت تونستی با این دوستت کنار بیای خبرم کن .
    رفت و در رو هم محکم پشت سرش بست ...
    فرزاد به در بسته تکیه داد و خیره شد به من .
    بی خیال نسبت به اتفاقی که افتاده بود بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه . کتری رو برداشتم و تا نصفه آبش کردم و گذاشتمش روی شعله گاز ...
    وقتی برگشتم دیدم هنوز مجید همون جا وایساده و بهم نگاه میکنه .
    خواستم چيزي بگم تا فضا عوض بشه _ اصلا بهتر که رفت . مثلا میخواستی این دختره رو بذاری پشت فرمون ! خب خودم میشم راننده گروه .
    فرزاد خنده عصبی کرد و گفت _ آره . یه آدم الکلی و دائم الخمر رو بذارم پشت فرمون که هنوز خیابون اول رو رد نکردیم بفرستتمون اون دنیا ! بیچاره اگه کسی از گروه من خط خورده باشه توئی نه ندا !
    از حرفش عصبانی شدم و داد زدم _ من رفیقتم بی شرف ...
    فرزاد با صدای بلند تری جوابم رو داد _ هر کس که بخواد زندگی و آینده م رو به گند بکشه رفیق من نیست ... !
    ماتم برده بود . یکی دو قدم برداشتم و خودم رو روی مبلی که نزدیکم بود رها کردم . سرم رو پایین انداخته بودم و به حرف فرزاد فکر میکردم که گرمی دستش رو روی شونه م حس کردم .
    ببین شاهد ، خودت میدونی چقدر دوستت دارم. ولی داری همه چیزو خراب میکنی. اصلا من و بقیه به درک . خودت رو ...
    نذاشتم حرفش تموم بشه ، دستش رو پس زدم و بيشتر در خودم فرو رفتم . چند لحظه ای هر دومون ساکت بودیم تا فرزاد گفت _ پاشو لباس بپوش. میخوام بریم یه جایی ...
    بی اونکه چیزی بگم آماده رفتن شدم . با ماشین فرزاد رفتیم. جلوی يه پارک نگه داشت ، ميخواست ماشين رو پارك كنه كه يهو يه ماشين ديگه با سرعت اومد و سر جاي ما پارك كرد . خيلي عصباني شدم . خواستم پياده بشم و ... كه فرزاد مانعم شد . لبخندي روي لبهاش بود . زير لب گفت _ بي خيال . مهم نيست . كمي جلوتر يه جاي پارك ديگه پيدا كرد و ماشين رو گذاشت .
    هر دومون پیاده شدیم. فرزاد بدون اينكه حرفي بزنه به سمت بالای پارک راه افتاد و منم پشت سرش ... یکم که رفت ، روی يه نیمکت تازه رنگ شده نشست و من هم کنارش ...
    چند دقیقه اول هر دومون ساکت بودیم . فرزاد به روبه روش خیره بود ، مسیر نگاهش رو که دنبال کردم به یه طلا فروشی بزرگ رسیدم .. شاید این همون طلا فروشی باشه که ...
    صدای فرزاد بند افکارم رو پاره پاره کرد _ آره درست فكر كردي. این همون جایی که باید بزنیم . میدونی شاهد . گاهی میام این جا و خیره میشم بهش !
    با خودم فکر میکنم چرا باید این کار رو بکنیم . خب اون طلا فروشی هم یه صاحب داره . صاحبی که احتمالا واسه به دست آوردنش خیلی زحمت ها کشیده . چرا من بخوام چیزی که ماله اونه ، چيزي كه حق اونه رو ازش بگیرم . به چه حقی آخه ... ؟!
    ولی بعد به خودم میگم فکر کردی چی ؟ فکر کردی اگه این طلاها رو ازش بگیریم اون دیگه بد بخت میشه. معلومه که نه ! همه این طلاها یک دهم داراییش هم نمیشه . اصلا این یارو این همه مال و اموال رو از کجا آورده .آسمون كه زر نباريده به سرش ، يا خودش دزد بوده يا پدرش . از من و تو و امثال ماها دزدیده دیگه .هاا؟! حالا هم باید پسشون بده ..
    خنده عصبي كرد و ادامه داد _ میدونی شاهد ، آدم راحت میتونه خودش رو گول بزنه ! در واقع این ساده ترین راهه برای توجیح کارای کثیفش ...
    به سمت جلو خم شد و با دستش صورتش رو پوشوند و با صدای گرفته ای ادامه داد _ میدونم شاهد . میدونم اونا حق ما نیست . ولی به خدا دیگه خسته شدم . از خودم. از آدم های اطرافم . از زندگی سگی که سال هاست درگیرشم ... بدم میاد از خودم و تمام کارهام . میخوام این پول رو بردارم و گورم رو از این مملکت کثافت گم کنم ..از این آدم های کثیف و زشت و حریص . از اینایی که فقط خودشون مهم هستن و بس ...
    دستم رو گذاشتم روی شونه هاش . میخواستم بهش بگم چی فکر کردی . فکر کردی بقیه جاهای دنیا خیلی قشنگن ؟ فکر کردی آدمهای اون جا فرق میکنن . فکر کردی چیزی جز لجن و کثافت و زشتی در انتظارته ... ! ولی هیچی نگفتم ...

    یک ساعتی اون جا بودیم و بعد رفتیم تا یه شامی بخوریم . سر میز شام فرزاد که حالا حالش بهتر از قبل شده بود ازم پرسید _ با ندا چتون شده ؟ چرا این جوری میکنین با هم ؟ 3 هفته س که شدین سگ و گربه ! شما که این طوری نبودین . چی بگم . یه جور خاصی بودین . یه جوری که همه توی کف رابطتون بودن !
    تلخندی زدم و گفتم _ نمیدونم . ندا دیگه نمیخواد منو . ازم خسته شده . چمیدونم ، شاید یکی دیگه رو میخواد .
    فرزاد _ خفه شود بابا . به یکی بگو که باور کنه . خوبه هر دو تون رو میشناسم دیگه . تقصیر از ندا نیست. تو یه مرگیت شده ، فقط نميدونم چه مرگي ...!؟
    _ نه ، نه . بين فرزاد ...
    ميخواستم كارهام رو توجيح كنم ولي ، واقعا توجيحي نداشتم _ هه . خب اصلا آره . تقصیر از منه . نمخوامش . می خواستم ، حالا دیگه نمیخوام .
    فرزاد كه از جواب بي منطق من عصبي شده بود گفت _ مگه به همین راحتی هاس ت که یه روز بخوای و یه روز ...
    نذاشتم حرف فرزاد تموم بشه . بلند شدم و از رستوران زدم بیرون . رفتم کنار ماشین و یه سیگار روشن کردم و پک های آروم و طولانی ...
    یکم طول کشید تا فرزاد هم اومد . نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه چیزی بگه سوار شد و راه افتاد .
    دیدم داره میره به سمت آپارتمان خودش . _ فرزاد من میرم خونه .
    فرزاد _ منم دارم میرم خونه .
    _ نه . من میرم خونه خودم !
    نگاه عصبانی بهم انداخت و تغیر مسیر داد و با سرعت رفت به سمت آپارتمان من .
    حتی بی اون که خداحافظی کنه پیادم کرد و رفت ...
    و باز من موندم و شب و تنهایی و سیگار و مشروب ...
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  8. 8 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  9. #5
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    قسمت پنجم _ 5

    شاهد ، شاهد ... باز تو سگ مست کردی . آخه بدبخت ، راه های آسون تری هم واسه خودکشی هست !
    چشمامو باز کردم. ندا با یه لیوان آب بالای سرم بود و داشت به صورتم آب میپاشید .
    وقتی دیدمش دلم گرفت وبغض توی گلوم نشست . معصوميت و زيبايي ندا همه چيز رو از خاطره م مي برد ...
    خیلی داشتم اذیتش میکردم ! ولي ...
    با دست زدم زیر لیوان آب و از جام بلند شدم . لیوان چند تا چرخ توی هوا زد و خورد به دیوار اتاق و با صداي گوش خراشي شکست .
    ندا جیغ زد و خودشو عقب كشيد _ پسره احمق ، دیوونه شدی !؟
    _ دیوونه تویی که داری روی من آب میریزی !
    ندا _ میخواستم بیدارت کنم کثافت . ببین ساعت چنده !
    _ به تو ربطی نداره . اصلا کی تو رو راه داد توی آپارتمان من . مگه نگفته بودم کلید ها رو پس بدی بهم !؟
    ندا آروم گرفت و کنار تختم نشست . اشک توی چشمم جمع شده بود _ آخه شاهد ، چرا این جوری میکنی با خودت . چرا داری همه چیزو خراب میکنی . آخه چرا !؟ مگه من چي كار كردم كه تو ...
    نتونستم نگاهش رو تحمل کنم. بلند شدم و رفتم به سمت حمام . هنوز مست بودم و تعادلم رو به کمک دیوار های اتاق نگه ميداشتم . سر و صورتم رو با آب سرد که شستم حالم بهتر شد .از حمام که بیرون اومدم داشتم فکر میکردم که ندا رو چطور دست به سر کنم که دیدم رفته .
    همه خونه رو تمیز و مرتب کرده بود . واسه من هم غذا آورده بود .غذای مورد علاقه م بود . میدونستم دست پخت خودشه ...
    همون طور که آروم آروم غذامو میخوردم با خودم هم فکر میکردم. دیگه بس بود . باید تمومش میکردم . اول از همه بلند شدم و تمام شیشه های مشروب رو توی توالت خالی کردم . بعد زنگ زدم به فرزاد . بهش گفتم آماده کار هستم فقط به شرطی که ندا کاری به کارم نداشته باشه و تنهام بذاره . قرار شد عصر نفر چهارم گروه که از دوستای قدیمیه فرزاده هم بهمون اضافه بشه و بررسی نهایی رو انجام بدیم .و فرزاد نقشه كامل سرقت رو بهمون بگه .
    ...
    .
    فرزاد _ این خیابون از 4 طرف راه داره . ولی 3 تاشون به ترافیک میخوره و اون چهارمی همیشه خلوته .
    مسیر ورودمون فرق نداره ولی مسیر خروجمون حتما باید اون خیابون باشه وگرنه صد در صد گیر می افتیم . راننده که میدونید ، ندا ست . ولی ماشین . یک ساعت قبل خودم یه ماشین جور میکنم.
    _ يعني میدزدی ؟
    فرزاد _ تقریبا . آخر خیابون بعدی يه مجموعه آپارتمانیه بزرگه. یه پزشک اون جا زندگی میکنه . دندان پزشک خودمه . هر سال 6 ماه ایران نیست . ماشینش هم توی پارکینگشه . بیرون آوردنش کاری نداره. اون قدر هم شلوغ بازیه که کسی متوجه نمیشه .
    ساعت کارمون 7 عصره . مغازه ساعت 6-30 باز میشه و به جز خود صاحب مغازه 2 نفر دیگه هم توی مغازه هستن . که یکیشون دامادشه و اون یکی هم شاگردشه .
    میدونم که توی مغازه اسلحه هست ولی خب هیچ کدوم از اون 3 نفر توانایی و جرات استفاده ازش رو ندارن . البته بايد خيلي احتياط كرد . آدم وقتي ميترسه همه كاري ازش بر مياد ...
    البته از گروم ما هم 2 نفر اسلحه دارن ولی هیچ کس حق استفاده از اسلحه ش رو نداره . اینو جدی میگم. هر اتفاقی هم که بیافته کسی حق نداره از اسلحه استفاده کنه . مفهومه !؟
    ندا _ آره . ولی اسلحه از کجا میاری .( نگاهي به من كرد و ادامه داد ) بعدش ، کیا اسلحه دست میگرین ؟
    اسلحه ها موجوده. 2 تا اسلحه کمری که مال بابای میلاده . اسلحه ها هم که دست خودم و میلاده دیگه .
    عصبي شدم از اين حرف ميلاد . از جام بلند شدم و گفتم_ پس من بوقم ؟
    فرزاد _ بگير بشين .بعداً حرفشو میزنیم . موضوع زیاد مهمی نیست . بذار به بقیه نقشه برسیم .
    فرزاد ميخواست ادامه نقشه ش رو بگه كه دوباره حرفش رو قطع كردم _مهمه فرزاد !
    فرزاد كمي مكث كرد و آروم بهم گفت _ اوكي. مهمه . ولي بعدا در موردش حرف ميزنيم .
    كمي آروم گرفتم و سر جام نشستم ، ندا با حالت نگراني بهم خيره شده بود ...

    دوست فرزاد که اسمش میلاد بود پرسید _ ولی فرزاد این جوری که نمیشه .اون جا یه طلا فروشیه معمولی نیست ما تا وارد بشیم زنگ خطر به کار میافته و در ها که همه گی زد گلوله هستن خود به خود قفل میشن . چند دقیقه بعد هم پلیس اون جاست !
    فرزاد _ آره . معمولی نیست . سیستم این جوریه که وقتی توی مغازه بیشتر از 6 تا مشتری باشه . یکی از فروشنده ها به صورت دستی در مغازه رو قفل میکنه . در واقع هیچ وقت بیشتر از 6 نفر توی مغازه نیستن .
    مورد بعدی که خیلی مهمه اینه که ما وارد میشیم و کارمون رو شروع میکنیم و تازه اون وقته که صاحب مغازه و فروشنده ها متوجه دزدی میشن. این جوری بگم واستون . ما نمیخوایم که ماسک بزنیم یا کلاه و جوراب روی سرمون بکشیم و بدوویم توی مغازه . ما خیلی عادی و به عنوان خریدار میریم داخل .
    _ دوربین ها هم کشک ن دیگه ؟
    فرزاد _ مگه ندا بهت نگفته ؟ همگی گریم میشیم .
    نگاهی به ندا انداختم. میدونستم آرایشگر ماهریه ولی گریم ...!
    میلا خندید و گفت - فرزاد مطمئنی که فیلم خارجی زیاد ندیدی ؟
    فرزاد _ اتفاقا فیلم زیاد دیدم . ولی نه واسه اینکه کارهاشون رو تقلید کنیم. برعکس ، واسه اینکه کارای احمقانه اونا رو تکرار نکنیم ...
    میلاد _ خب یه چیز مهم . اون جا چقدر طلا هست ؟
    فرزاد _ خب تقریبا 300 میلیون برای هر نفر . فکر کنم کافی باشه . نه ؟
    .

    خیلی ساده بود . مثل آب خوردن . ولی اینا فقط تئوری های فرزاد بود و همه مون میدونستیم توی عمل این طور نیست . ولی هیچ کدوممون چاره دیگه ای نداشتیم .
    فرزاد خیلی عجله داشت. قرار بود 4 شنبه همون هفته کار رو انجام بدیم . یعنی فقط 2 روز وقت داشتیم. فرزاد میگفت هر چی بیشتر طولش بدیم استرس بچه ها بیشتر میشه و احتمال خراب شدن کار هم همین طور ...
    ولي من ميترسيدم. خيلي هم ميترسيدم. 4 تا آماتور و يه كار بزرگ . آخرش واسه م مثل روز روشنه ...
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  10. 8 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  11. #6
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    قسمت ششم _ 6

    آخر شب بود . نميدونم ساعت چند بود ، شايد حدوداي 1 بعد از نصفه شب . روي تختم دراز كشيده بودم و پنجره كوچيك اتاقم رو باز كرده بودم ، خيلي آروم سيگار ميكشيدم . دود سيگار از دهانم خارج ميشد وآروم آروم به سمت پنجره ميرفت و از اتاق خارج ميشد ...
    با صداي زنگ موبايلم از حال و هواي خودم بيرون اومدم . شماره ندا بود . نميدونستم جواب بدم يا نه ... تعللم اين قدر زياد شد تا تقلن قطع شد . ولي بازم صداش در اومد . اين كار 3-4 دفعه تكرار شد تا بالاخره خودمو راضي كردم كه تلفن رو جواب بدم .
    از صداي گرفته ندا موقع سلام دادن ميشد فهميد كه تازه گريه كرده . ميخواست يه چيزي بگه ولي انگار از واكنش من ميترسيد .
    ندا _ شاهد ...
    پس فردا چهارشنبه س . روز برنامه
    _ خب !
    ندا _ ميدوني شاهد ، من فكر نميكنم همه چيز خوب پيش بره. فكر نكنم موفق بشيم . ولي اگه شديم .. اگه همه چيز خوب پيش رفت . اگه تونستيم طلاها رو برداريم و فرار كنيم ..
    _ خب . كه چي !
    ندا _ شاهد ... بعدش ...‌، بعدش تو ميخواي چي كار كني ؟ ميخواي كجا بري ؟
    _ يه جهنمي ميرم ديگه . هنوز فكرشو نكردم . چطور مگه ؟
    ندا _ هيچي ...
    فقط ، فقط خواستم بگم . اگه تو بخواي منم همراهت ميام .
    .
    پك محكمي به سيگار نيمه سوخته اي كه ميون انگشت هام بود زدم و با فشار دودش رو دادم بيرون .
    _ نه ، ندا . من نميخوام تو بياي . اون جايي كه من ميرم جاي تو نيست ...
    ندا كه انگار از نرمي لحن من يكم هيجان زده شده بود سريع جواب داد _ هر جا باشه واسه من فرق نميكنه . حتي اگه جهنم باشه . من فقط ميخوام با تو باشم .
    _ واسه من فرق ميكنه . در ضمن من نميخوام باهام باشي. يعني اصلا ديگه نميخوامت . ما فقط دو تا همكاريم . اونم تا 2 روز ديگه . بعدش همه چيز تموم ميشه. يعني فكر نكنم ديگه حتي همو ببينيم و تو هم سعي كن با اين موضوع كنار بياي .
    ندا فرياد كشيد _ مگه به همين سادگيه پسره بي شعورِ نفهم . مگه من لباسم كه ازم خسته بشي و بندازيم دور. مگه الكيه ! تو قول دادي به من !
    _ آره . آره. قول دادم . ولي حالا ميزنم زيرش . تو هم هر غلطي كه دلت ميخواد برو بكن . خداحافظ . ديگه هم به من زنگ نزن وگرنه ...
    ندا _ وگرنه چي ؟!‌چي كارم ميكنم. هر كاري خواستي باهام كردي. ديگه كاري نمونده . فقط ديگه ميتوني ...
    نذاشتم حرفش رو ادامه بده . گوشي تلفن رو قطع كردم و بعدش هم خاموشش كردم . تلفن خونه رو هم از پريز كشيدم تا ديگه هيچ كس نتونه مزاحمم بشه .
    دوباره روي تخت لم دادم و پك هاي آرام و ممتد و سيگارهايي كه دود ميشدن ....
    ..
    _ شاهد ..شاهد...
    صداي فرياد هاي فرزاد و مشت هايي كه به در آپارتمانم ميكوبيد به زور از خواب بيدارم كرد . بلند شدم و در رو به روش باز كردم . توي نگاه اول وحشتناك عصباني بود ، ولي وقتي منو ديد آروم گرفت .
    اومد تو روي كاناپه وسط سالن نشست و شروع كرد به گلايه كردن .
    فرزاد _ معلومه تو چته ؟ چرا گوشي ت خاموشه . تلفن خونه رو چرا جواب نميدي . مثلا فردا قراره يه غلطي بكنيم ها .
    راستش فكر كردم بازم نشستي و مشروب خوردي ، واسه همين بود كه بلند شدم اومدم اين جا . خدا شاهده كه اگه مست بودي از گروه مي انداختمت بيرون ، ولي آخه مست هم كه نيستي ! واقعا ديگه نميدونم چي بگم . نميدونم تو چت شده ...!
    _ از توي حمام جواب دادم _ طوريم نيست . ديشب يكم دير خوابيدم ... واسه كار آماده م . فقط...
    اومدم بيرون و رفتم به سمت فرزاد _ فقط مگه قرار نشد ندا ديگه كاري به كار من نداشته باشه . مگه قرارمون اين نبود . مگه تو بهش نگفتي ؟
    فرزاد _ چرا . قرارمون همين بود . منم بهش گفتم ، ولي ميدوني چي گفت ؟
    گفت شاهد قبل از اينكه قراري رو با تو بذاره ، خيلي وقت پيش تر ها با من يه قرار گذاشه . بهتره اول سر قرار اولش بمونه ...
    حالا مگه چي شده ؟ ندا كاري كرده ؟
    _ نه . فقط ديشب زنگ زد بهم . واسه همين بود كه تلفن ها رو خاموش كردم ...
    فرزاد _ خب حق داره شاهد . حقش نبود كه اين جوري باهاش رفتار كني. حالا نميدونم چي گذشته بينتون و حق با كيه و اين حرفا . ولي هر اتفاقي هم كه افتاده باشه تو حق نداري اين جوري ندا رو كنار بذاري... !
    _ بهتره در موردش صحبت نكنيم . فردا شب همه چيز تموم ميشه ... همه چيز ...

    ...
    _راستي فرزاد ! من اسلحه ميخوام .
    فرزاد _ ميخواي چي كار ؟
    _ ميخوام .... كنم . ميخوام توي عوضي رو بكشم باهاش . ميخوام ديگه . مثلا داريم ميريم سرقت مسلحانه انجام بديم . بدون اسلحه اون وسط چي كار كنم من !
    فرزاد - بي تربيت . لازم نكرده . تو همين جوريش مشكل داري . حالا اسلحه هم بدم دستت ديگه واويلاست .
    روي زمين ، رو به روي فرزاد نشستم _راستش فرزاد . من ميترسم. خيلي هم ميترسم.
    فرزاد _ اون ترسي كه تو داري ربطي به اسلحه نداره . حتي اگه اسلحه هم توي دستات باشه كمكي بهت نميكنه. حتي شايد بدترت كنه .
    _ خودت گفتي كه فروشنده هاي مغازه اسلحه دارن. اگه فردا يكي از اونا به سمت من اسلحه كشيد يا حتي اگه خواست يكي از شما ها رو بزنه من بايد چي كار كنم فرزاد . وايسم و نگاه كنم !‌؟
    فرزاد _ نه . مطمئن باش كه همچين اتفاقي نمي افته .
    _ تو از كجا ميدوني. فرزاد اين كار تو نامرديه . منم اسلحه ميخوام خب ...
    فرزاد _ بچه شدي ؟ من اگه نميخوام اسلحه دستت باشه واسه خاطر خودته .بفهم اينو ...
    _ نه ، نميفهمم. اصلا نميخوام بفهمم . فقط يه اسلحه ميخوام . واسه خودم ، واسه شما . واسه اينكه نميخوام كسي بهمون صدمه بزنه . تو اينو بفهم ...
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  12. 7 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  13. #7
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    قسمت هفتم _ 7

    ساعت 3 بعد از ظهر بود . من آخرين نفري بودم كه به آپارتمان ميلاد رسيدم .
    قرار بود همه اين جا جمع بشن .
    يكي يكي و با فاصله زماني نيم ساعت وارد آپارتمان ميشديم تا كسي حساس نشه .
    ندا قبل از همه اون جا بود . وقتي من رسيدم گريم ميلاد تموم شده بود و داشت روي صورت فرزاد كار ميكرد .
    با ديدن چهره ميلاد قانع شدم كه ندا بد جوري توي كارش استاده . مشغول صحبت با ميلاد بودم تا ندا كارش با فرزاد تموم كنه و نوبت من برسه .
    ميلاد و فرزاد همه چيز رو آماده كردن بودن . حتي اسلحه ها . فقط ماشين مونده بود كه اونم قرار بود 2 ساعت قبل از شروع كار فرزاد ترتيبش رو بده .
    چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد كه ندا صدام كرد . از كنار فرزاد كه رد شدم اين قدر چهره ش عوض شده بود كه يه لحظه واقعا نشناختمش و به شوخي بهش گفتم _ ببخشيد ، شما ؟
    روي صندلي كه نشستم ندا در اتاق رو بست و اومد جلوم وايساد و خيره شد به صورتم .
    وقتي ديدم مكثش داره طولاني ميشه بهش گفتم - خب . شروع كن ...
    ندا _ آخه نميدونم چي كار كنم با اين صورت. با اين چهره ...
    _ هر كاري كه دوست داري .
    ندا _ مشكل منم همين جاست . من اين جوري دوستش دارم . اين شكلي واسم قشنگه . هر كاري باهاش كنم خرابش كردم ، راستش دلم نمياد ...
    واسه چند لحظه نگاهمون با هم درگير شد .
    نه ، نه ، نه ... ديگه نه . نهيبي به خودم زدم و از روي صندلي بلند شدم و گفتم _ پس برم به فرزاد بگم ندا نميتونه !
    ندا چرخيد به سمت ميز آرايش و از توي آينه نگاهي بهم انداخت و گفت - بگير بشين ...
    ديگه هيچ حرفي نزد . فقط با دقت و ظرافت روي صورت من كار ميكرد . چشمم رو بستم و سرم رو به صندلي تكيه دادم و گذاشتم ندا اون طور كه دوست داره صورتم رو عوض كنه ...
    ...
    ندا _ تموم شد !
    چشم كه باز كردم انگار ديگه خودم توي آينه نبودم . صورتم رو به چپ و راست چرخوندم و چهره م رو ورانداز ميكردم . به جاي تشكر سري تكون دادم و از روي صندلي بلند شدم و از اتاق خارج شدم ...
    ...
    زمان به كندي ميگذشت . ساعت 5 بود و هنوز 120 دقيقه ديگه تا شروع كار باقي مونده بود . فرزاد رفته بود دنبال ماشين . ما 3 نفر هم مشغول عوض كردن لباس هامون بوديم .
    قرار بود فرزاد ماشين رو كه برداشت به ما زنگ بزنه و ما هم با ماشين ندا كه يه خيابون بالاتر پارك شده بود بريم به سمتش. اون جا ماشين رو عوض كنيم و ادامه نقشه ...

    نميدونم اون دقايق چطور سپري شد . هر لحظه ش به اندازه عمري ملال آور گذشت ، و بد تر از همه اون ها سنگيني نگاه ندا بود كه هر ثانيه روي خودم حسش ميكردم ، سعي ميكردم خودم رو به كاري مشغول كنم و يا از زير نگاهش فرار كنم . ولي فايده اي نداشت ... اصلا فايده اي نداشت ...

    خدا رو شكر كردم كه اون 2 ساعت بالاخره تموم شد . سر خيابون طلا فروشي بوديم و فرزاد براي آخرين بار داشت نقشه رو مرور ميكرد ولي من اصلا حواسم بهش نبود كه يهو سرم داد زد _ حواست كجاست بچه !
    _ هان ! حواسم هست . 60 دفعه اين نقشه رو گفتي . ديگه از حفظم همه ش رو .
    فرزاد _ خدا كنه ! ميترسم شاهد . ميترسم خراب كاري كني . تو رو خدا حواست رو جمع كن ...
    با اشاره فرزاد ندا ماشين رو روشن كرد و رفت به سمت طلا فروشي.
    داخل طلا فروشي يكم شلوغ بود ، 3 تا مرد و 2 تا زن داخل مغازه بودن. بايد صبر ميكرديم تا بيان بيرون و خدا خدا ميكرديم كه بعد از اونا كسي داخل نشه ...
    انتظارمون زياد طول نكشيد. 2 تا از مرد ها به علاوه هر دو زني كه داخل مغازه بودن خارج شدن . فكر ميكردم بايد نفر آخر هم خارج بشه ولي فرزاد نميخواست ريسك كنه .
    فرزاد و ميلاد از ماشين پياده شدن و رفتن به سمت طلافروشي . طبق نقشه 2 دقيقه بعد هم من بايد ميرفتم داخل و همون موقع بود كه كار شروع ميشد ...
    چشمم به ساعت بود كه حس كردم ندا داره نگاهم ميكنه . سرم رو كه بالا كردم ديدم داره گريه ميكنه ...
    _ چي كار ميكني. گريمت خراب ميشه دختر.
    ندا _ شاهد
    _ چيه ؟
    ندا _ خيلي دوستت دارم ...
    نگاهي به ساعتم انداختم . 30 ثانيه ديگه مونده بود. ولي مهم نبود . پياده شدم و رفتم به سمت طلا فروشي. همين كه در رو باز كردم فرزاد و ميلاد كه مشغول ورانداز كردن چند تيكه از جواهرات روي پيشخون بودن ، اسلحه هاشون رو كشيدن . صاحب مغازه و هر دو تا شاگردش كه معلوم بود بد جوري غافل گير شدن سر جاشون خشكشون زد . ميلاد پريد اون ور ويترين ها و هر 3 نفرشون رو خوبوند روي زمين . فرزاد هم مشتري كه داخل مغازه بود رو ...
    منم كه كار خودم رو بلد بودم . كيسه اي كه از قبل همراهم بود رو از زير لباسم بيرون كشيدم و دويدم به سمت ويترين هاي پر از طلا .
    من داشتم طلاها رو جمع ميكردم كه ميلا رفت سراغ صاحب مغازه .
    اسلحه رو گذاشته بود روي شقيقه ش و سرش فرياد ميزد كه گاو صندوق رو باز كنه .
    از پشت لباسش رو گرفت و از زمين بلندش كرد و هلش داد به سمت گاو صندوق.
    پيرمرد بيچاره كه از ترس و شايد از حرص مالي كه يه عمر جمع كرده بود و نميخواست راحت از دستش بده داشت گريه ميكرد .
    انگار پيرمرد قصد نداشت به اين راحتي در گاوصندوق عزيزش رو باز كنه . ميلاد هم كه بد جوري عصبي شده بود، افتاد به جون پيرمرد . با قنداق اسلحه به سر و صورتش ضربه ميزد .
    فرزاد با ديدن اين صحنه اون سمت مغازه رو ول كرد و دويد سمت ميلاد تا جلوش رو بگيره .
    فرزاد _ بي شعور داري چي كار ميكني. ولش كن ...
    ميلاد - بايد گاو صندوق رو وا كنه . وگرنه ميكشمش . فهميدي پير سگ . يا پولت ، يا جونت .
    دو تا از 3 تا ويترين بزرگ مغازه خالي شده بود . حالا ديگه مردمي كه بيرون از مغازه بودن هم متوجه ما شده بودن و احتمالا تا حالا به پليس هم زنگ زده بودن . فرصت زيادي نداشتيم ...
    فرزاد و ميلاد هنوز مشغول جر و بحث بودن كه يهو از پشت سر شون صداي شليك تيري بلند شد ...
    حرف فرزاد نيمه كاره موند و سر جاش خشك شد .گلوله به شونه سمت راست فرزاد خورده بود . ميلاد چرخيد و به سمتي كه صدا اومده بود شليك كرد .
    داماد صاحب مغازه بود كه از غفلت و درگيري ما استفاده كرده بود و خودش رو اسلحه رسونده بود .
    تير ميلاد هم به اون خورد و نقش زمينش كرد .
    فرزاد كه با كمك يكي از صندلي ها تعادلش رو حفظ كرده بود سر ميلاد فرياد كشيد - شليك نكن ...
    بايد بريم .
    هنوز يه خورده از طلاها مونده بود كه بايد جمعشون ميكردم ولي ديگه وقتي نداشتيم. ميلاد زير بغل فرزاد رو گرفت و منم اسلحه فرزاد رو از دستش در آوردم و دويدم به سمت در مغازه .
    حالا ديگه جلوي مغازه بد جوري شلوغ شده بود . با تهديد اسلحه سعي كردم پراكندشون كنم ولي فايده اي نداشت . ديگه چاره اي نبود ، رفتم وسطشون و يه تير هوايي شليك كردم و تازه اون وقت بود كه هر كس از يه طرف فرار ميكرد و بعضي ها هم زير دست و پا ميموندن . يه تونل باز كردم براي عبور بچه ها . ندا توي ماشين روشن ، آماده حركت بود . ميلاد و فرزاد عقب ماشين نشستن و منم براي آخرين بار مردم رو ترسوندم و پريدم توي ماشين و ندا گاز ماشين رو گرفت ...
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  14. 6 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  15. #8
    کاربر حرفه ای
    saeed_moso آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 112
    سپاس ها
    54
    سپاس شده 723 در 112 پست

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    قسمت هشتم _ 8

    ناله هاي فرزاد ، فرياد هاي ميلاد و سوال هاي پشت سر هم ندا توي سرم ميچرخيدن و منو منگ تر از قبل ميكردن ...
    ماجرا اون جوري كه قرار بود پيش نرفته بود . اون تير اندازي لعنتي بد جوري همه چيز رو بهم ريخت .نگاهم به آينه بغل ماشين بود و هر لحظه منتظر بودم تا چند تا ماشين پليس رو آژير كشون دنبال خودمون ببينم .
    ندا _ چي شد شاهد ؟ چرا تير اندازي كردين ؟ كجا برم من ؟
    _ برو ، طبق نقشه قبلي . برو سمت ماشين خودت ... هنوز حرفم تموم نشده بود كه ندا با حركت سر بهم فهموند كه پشت سرمو نگاه كنم ... سر كله پليس ها پيدا شده بود ...
    هنوز خيلي ازمون دور بودن ولي ...
    چرخيدم و رو كردم به سمت فرزاد . از درد گلوله داشت به خودش ميپيچيد .
    _ فرزاد ، پليس ها .. چي كار كنيم ؟
    ميلاد فرياد زد _تند برو ، تند تر برو ، فرار ميكنيم از دستشون ...
    فرزاد _ فايده نداره . تا چند دقيقه ديگه از همه طرف محاصرمون ميكنن . بايد جدا شيم . اين جوري شانسمون بيشتره ...
    _ كي با كي بره ؟
    همه ساكت شدن . نيم نگاه ندا رو روي خودم حس ميكردم ...
    فرزاد _ ميلاد و شاهد پياده ميشن . منو ندا ميريم به سمت ماشين . طلا ها رو هم ... اونا رو هم ما ميبريم .
    يكم جلوتر يه چهار راهه خلوته . اون جا پياده بشين . روبه روتون يه مركز خريده با چند تا در خروجي. از اون جا راحت ميتونين فرار كنين . برين يه جاي امن . بعدا همديگه رو پيدا ميكنيم ...
    ميلاد مخالفتي نكرد ،پس منم چيزي نگفتم .
    به چهار راه كه رسيديم ندا ماشين رو نگه داشت و منو ميلاد پريديم پايين و ندا دوباره راه افتاد و اين بار سريع تر از قبل . ميدونستم رانندگيش حرف نداره ، ولي اين بار با هميشه فرق ميكرد ...
    پليس ها خيلي نزديك شده بودن ، پشت سر ميلاد دويدم به سمت مركز خريد .
    فكر ميكرديم همه چي تموم واسمون ، ديگه كسي تعقيبمون نميكنه ولي صداي جيغ ترمز ماشين هاي پليس بهمون فهموند كه ديدنمون ...
    سرعتمون رو زياد كرديم . توي لاين هاي اصلي و فرعي مركز خريد و زير نگاه متعجب مردم به اين طرف و اون طرف ميدويديم . هيچ كدوممون نميدونستيم در خروج كجاست و فقط بي هدف راهمون رو كج ميكرديم .
    سر يك از لاين ها من در خروج رو ديدم. ميلاد رو كه جلوتر از من ميدويد صدا كردم . برگشت و حالا اون دنبال من ميدويد . از در كه اومدم بيرون صداي گلوله شنيدم . يهو تنم لرزيد كه نكنه ميلاد رو زده باشن ولي چند لحظه بعد ميلاد هم اومد بيرون و خيلي طول نكشيد كه پشت سرش پليس ها هم ظاهر شدن ...
    ميلاد داشت خسته ميشد و فاصله منو اون بيشتر و بيشتر ؛ و از اون طرف فاصله ش با پليس ها كمتر و كمتر ...سرعتمو كم كردم تا بهم برسه كه ديدم داد زد سرم _ برو ... برو ... منم ميام !
    خودش هم پشت يه ديوار وايساد و دست به اسلحه برد و شروع كرد به تير اندازي به سمت پليس ها ...
    مونده بودم كه چي كار كنم . برم به كمك ميلاد يا فرار كنم . آخه من كه اسلحه نداشتم ، چطوري ميتونستم كمكش كنم ...!
    فرصتي براي فكر كردن نداشتم، دويدم به سمت ميلاد ولي هنوز چند قدمي برنداشته بودم كه ...كه گلوله يكي از اون پليس هاي لعنتي بدجوري تنم رو سوزوند . گلوله به كتفم خورد و نقش زمينم كرد .
    نگاهم به ميلاد بود ... هنوز داشت به سمت پليس ها تير اندازي ميكرد . واسه لحظه اي برگشت به سمت من و فرياد زد _ پاشو فرار كن . پاشو پسره احمق ...
    و دوباره شروع به تير اندازي كرد .
    توي حمايت گلوله هاي ميلاد بلند شدم و شروع به دويدن كردم . پشت سرمو نگاه نميكردم ...ولي هنوز صداي تير اندازي رو ميتونستم بشنوم . پس ميلاد هنوز زنده بود . خدا خدا ميكردم كه اين صدا ها تموم نشه . . .
    نميدونم چطوري خودم رو رسوندم به آپارتمانم . نميدونم توي مسير كسي منو ديد يا نه . نميدونم چه بلايي به سر ميلاد اومد . نميدونم ندا و فرزاد چي شدن و صد تا نميدونم ديگه كه توي سرم ميچرخيد و حالم هر لحظه بدتر از لحظه قبل ميكرد ...
    خودم رو كشون كشون به حمام رسوندم . به زحمت پيرهنم رو كه حالا بد جوري غرق خون بود از تنم در آوردم ، ديگه تقريبا خون تمام بدنم رو پوشونده بود.با لباسم خون ها رو كمي پاك كردم و قوطي بتادين رو روي زخمم خالي كردم ، از درد نعره اي زدم و كف حمام ولو شدم.
    نفس هام به شماره افتاده بود ، به زور و با كمك ديوار بلند شدم ، از توي رختكن حوله سفيد حمام رو برداشتم و روي زخمم فشار دادم تا شايد خون ريزيش بند بياد و رفتم به سمت اتاق خواب . روي تخت ولو شدم و ديگه ... ديگه هيچي يادم نيست ...!
    ...
    وقتي بيدار شدم ديگه خبري از اون حوله نيمه سرخ و تخت به هم ريخته خودم نبود . محيط اتاق واسه م ناآشنا بود و بدجوري تازگي داشت . زخمم پانسمان شده بود و بهم سرم وصل كرده بودن .
    ميدو نستم كه توي بيمارستان نيستم . اتاق يه اتاق شخصي بود . اينو مطمئن بودم . ولي ...
    اين قدر جون توي بدنم نبود كه از سر جام بلند شم . گلوم بدجوري خشك بود ، به زور صداي خفيفي رو از ته گلوم در آوردم .
    _ كسي اين جا هست ؟! ... كسي هست ؟!...
    زياد طول نكشيد تا دستگيره در چرخيد و ...
    چرخيد و ندا وارد اتاق شد . با ديدنش آروم گرفتم . خوشحال شدم كه سالمه و همين طور خوشحال از اينكه توي خونه يه دوست هستم . ولي بازم مطمئن بودم اين جا آپارتمان ندا نيست ...
    آروم به سمتم اومد و گوشه تختم نشست . سرمم رو كمي دستكاري كرد و دوباره خيره شد به من . با سر انگشتانش موهاي روي پيشونيم رو كمي عقب زد و پرسيد _ خوبي ؟
    با تكون دادن سرم بهش جواب مثبت دادم .
    ندا _ چيزي نميخواي ؟
    _ آب ... !
    ندا _ واسه ت زياد خوب نيست . ولي يكم برات ميارم .
    بلند شد كه بره ، كه دستش رو گرفتم .
    _ بچه ها ؟!
    دستش رو آروم از ميون انگشتان خسته م رها كرد و گفت _ آروم باش ! بر ميگردم و واسه ت ميگم .
    اون چند دقيقه اي كه منتظر برگشتن ندا بودم به مثال چند ساعتي گذشت . با خودم فكر ميكردم و كل انجار ميرفتم كه ، يعني ميلاد تونسته از دست پليس ها فرار كنه . آخه چه طوري . اون تنها بود با يه اسلحه كمري و چند تا فشنگ و اون همه پليس لعنتي كه دوره ش كرده بودن . مگه اينكه فقط خدا كمكش كرده باشه ...!
    فرزاد چي ؟ يعني الان اونم توي يكي ديگه از اتاق هاي اين خونه س. يعني زخمش اين قدر كاري نبوده كه كارش رو بسازه ؟ واااي ، واااي خدااا . دارم ديوونه ميشم ...!

    ندا با يه ليوان نيمه خالي از آب برگشت . ليوان رو تا لباي من بالا آورد و من نوشيدم . مثل كسي كه سال هاست تشنه اين آبه ، نوشيدم ، نه اون قدري كه سيرآب بشم ، به اندازه اي نوشيدم كه آب ليوان تموم شد . باز هم تشنه بودم ولي از اون بيشتر ، تشنه شيندن حرف هاي ندا در مورد سرنوشت دوستام بودم .
    ندا ساكت بود و فقط نگاه ميكرد و من هنوز هم منتظر ...
    _ بگو ندا . بيشتر از اين عذابم نده ! ميلاد ؟
    ندا نگاهش رو ازم دزديد و زير لب جواب داد _ نذاشت دست پليس ها به زنده ش برسه . جنازه ش از بس گلوله خورده بود ، تيكه تيكه شده بود ...
    نفسهام به شماره افتاد .... _ فرزاد ؟!
    ندا با صداي بغض آلودي جواب داد_ از دست پليس ها كه فرار كرديم ، وقتي به ماشين من رسيديم ، فرزاد باهام نيومد .گفت لب مرز منتظرش هستن . گفت تنها فرصتشه واسه رفتن ... سهميه خودش از طلاها رو برداشت و با همون ماشين زد به جاده . بعد شنيدم كه نزديكي هاي مرز وقتي از پليس راه فرار ميكرده ،تصادف ميكنه و ... اونم نذاشته بود پليس ها ...
    نفسم بند اومده بود . اشك هام آروم سرازير ميشدن . داشتم خفه ميشدم . به پشت چرخيدم و با دست هام جلوي صورتم رو پوشوندم ...
    ندا بلند شد و از اتاق رفت بيرون
    يهو بغضم تركيد و هق هق گريه هام تمام فضاي خونه رو پر كرد ...
    من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم .
    آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون )
    مارلون براندو

  16. 5 کاربر از پست مفید saeed_moso سپاس کرده اند .


  17. #9
    مــديريت کـــــــــل سايت
    aBoD آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jun 2009
    محل سکونت : در قلب سینما هفت
    نوشته ها : 3,911
    سپاس ها
    25,708
    سپاس شده 16,717 در 3,497 پست
    نوشته های وبلاگ
    9

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    واو ، سعید تا اینجاش عالی بود و بدجوری منتظر ادامش هستم ، البته یه سوتی هم داده بودی و یک قسمت به جای اسم فرزاد ، مجید نوشته بودی.....

    آدرس جدید انجمن تخصصی سینما هفت: wWw . 1 .Cinemahaft. in

    [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]



  18. 4 کاربر از پست مفید aBoD سپاس کرده اند .


  19. #10
    مدیـــر تالار
    Hertik آواتار ها
    تاریخ عضویت : Jun 2011
    محل سکونت : ایران & هند
    نوشته ها : 2,696
    سپاس ها
    15,885
    سپاس شده 12,718 در 3,204 پست
    نوشته های وبلاگ
    4

    پیش فرض پاسخ : گورستان زباله ها ...!

    چه عجب این آقا عبود ما این یکی داستانو ازش خبر نداشت.... (ما هر داستانی رو نگاه میکردیم آقا عبود پست زده بود که بچه ها این داستانو من خوندم خیلی قشنگه و شما هم بخونید)
    آقا سعید ... رو دست زدی ها

    بدون خبر به آقا عبود رفتی داستان ساختی...

    توی یه پیامی منم که بهت گفتم داستانت فوق العادست و هیجان داره
    من داستانای قدیمیتو همشو یه جا میخوندم حال نمیداد
    الان که قسمت قسمته باید منتظر بمونم / کیفش بیشتره
    به امید روزی که این داستانا با ویرایشی زیبا تبدیل به یه کتاب زیبا بشه و اولین مشتریاشم خوده بچه های زیبای سینما هفت....
    موفق وسربلند باشی


    my website : www.bollybb.in

  20. 3 کاربر از پست مفید Hertik سپاس کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. بازیگر نقش ستایش عوض می شود / " ستایش 2 " کیست؟ +عکس
    توسط Hertik در انجمن سینمای ایران
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: 01-29-2012, 06:50 PM
  2. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 08-29-2011, 10:51 AM
  3. مسعود كيميايي در بيمارستان بستري شد
    توسط ArAsH18 در انجمن اخبار سینمای ایران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: 03-15-2011, 08:01 PM
  4. مختصری از داستان سریال Amarte así Frijolito (در جستجوی پدر)
    توسط mohammad tavakol در انجمن سریال های دیگر
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 06-27-2010, 09:15 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-25-2009, 11:51 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید