کاربر حرفه ای
تاریخ عضویت : Jan 2011
محل سکونت : همدان
نوشته ها : 240
سپاس ها 563
سپاس شده 1,038 در 216 پست
نقدی بر اخرین تانگو در پاریس
[مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] آخرین تانگو در پاریس ۱۳۶ دقیقه
کارگردان : برناردو برتولوچی
بازیگران : مارلون براندو - ماریا اشنایدر - ماریا میچی - ژان پیر لئو
استودیو : یونایتد آرتیست کورپوریشن - مترو گلدوین مایر
سال تولید : ۱۹۷۲ - فرانسه - ایتالیا
امتیاز فیلم : " تماشاگران ۱۰/۷.۱ و منتقدین ۱۰/۷.۷"
خلاصه :
پائول (مارلون براندو) پس از خودکشی همسرش که به او خیانت کرده است با دختر جوانی به نام جین (ماریا اشنایدر) آشنا میشود . این دو نفر وارد رابطه ای میشوند که که تنها بر پایه *** است تا جایی که هیچ کدام نام یکدیگر را هم نمیدانند و این به خواسته و اصرار پائول است .
درباره فیلم :
ظاهرا برتولوچی قصد داشته در مورد لایه های زیرین یک شخصیت ضربه خورده فیلمی بسازد که در آن رابطه دو نسل متفاوت و همچنین توانایی فرورفتن انسان را در منجلاب حیوانیت به تصویر بکشد ،که حاصل آن باید فیلمی حدودا 70 تا 80 دقیقه میشد .ولی انگار برتولوچی به این فکر افتاده که این داستان جذایبتی نخواهد داشت ،چه کار باید کرد؟ بله تنها جذابیت برای تمام اعصار را باید به آن اضافه کرد."***". هرچند که این عامل شاخص ترین المان این فیلم است تا جایی که اگر لقب پورنو نداشته باشد حداقل میتوان یک اروتیک فیلم باشد ولی با این حال این فیلم در مورد *** نیست. فیلمهای زیادی در باره این موضوع ساخته شده اند که یا به تقدیس یا تنفیر!! آن پرداخته اند. که بسیاری از آنها حتی صحنه های کمتری هم دارند. اما در این فیلم اینگونه نیست و *** تنها یک عکس العمل است .با تمام احترامی که برای استاد بزرگ سینما، برتولوچی قائلم ولی این فیلم بسیار سطحی است و فقط با اغراق در موضوع و صد البته بازی زیبا و مرموز براندو فقط ظاهر یک فیلم بزرگ را دارد. ریتم فیلم هم بسیار کند و خسته کننده است. و کاملا مشخص است که برتولوچی فقط بر پایه ذهنیت خود این داستان را پرداخته و ساخته است و از مشاوره و همکاری با یک روانشناس پرهیز کرده است. زیرا که روانشناسیِ شخصیتیِ *** یکی از مهمترین و خالصترین نوع شخصیت شناسی میباشد (البته بعد از شخصیت شناسی ترس) زیرا در این دو حالت بیشتر رفتار انسان بر پایه رفتار ناخودآگاه است و در این شرایط انسان رفتاری کنترل شده بر پایه تفکر ندارد و بیشتر تاثیر گرفته از غرایز است . ولی در این فیلم، نوع رفتار پائول در رابطه جنسی اش با دلیل این رفتار که انتقام از همسر سابقش است ضدیت دارد. برتری طلبی و زن ستیزی و رفتار مازوخیستی اش به هیچ وجه سنخیتی با رفتار پس از رابطه اش ندارد. برای درک بهتر منظورم پیشنهاد میکنم رفتار پس از رابطه را در فیلم مخمل آبی از دیوید لینچ ، با بازی دنیس هاپر را ببینید و آن را با این فیلم مقایسه کنید.توجه داشته باشید نویسنده داستان و فیلمنامه خود برتولوچی است.
*** شناسی در این فیلم بحثی طولانی میطلبد که من بسیار کوتاه به آن میپردازم. از دید رفتار شناسی انسان، *** علاوه بر عامل اولیه که نیازی بیولوژیکی است دارای محرکهای زیادی است که معمولا بین انسان ها مشترک هستند ،و به دو دسته روانی و فیزیکی تقسیم میشوند. در دسته اول یعنی روانی میتوان به دوری دو نفر از همدیگر که داری حس مشترکی به یکدیگر هستند حداقل به مدت 48 ساعت اشاره کرد یا تغییر در ظاهر هریک از طرفین که به چشم طرف مقابل زیبا باشد.و یا موقعیت های خاص که سیستم عصبی را دچار تحریک میکنند مانند شرکت در یک مراسم عروسی یا حتی عزاداری و یا حتی پس از حرکات ورزشی.در دسته دوم یعنی فیزیکی میتوان به رژیم غذایی که شامل مواد غذایی با طبع گرم اشاره کرد و یا برخورد فیزیکی دو نفر مانند لمس کردن .البته در هر دو دسته موارد دیگری نیز وجود دارد و از آنجایی که به بحث ما مربوط نمیشود از توضیح آنها صرف نظر میکنم .غرایز ما بر اساس نیاز فیزیکی و روانی ما شدت این تحریکات را کنترل میکند. دسته دیگر از محرکهای *** ،عواملی هستند که برای ما کمی ناشناخته هستند و بیشتر از عواملی که پیش از این ذکر کردم ناشناخته هستند تا جایی که حتی بسیاری آنها را رد میکنند یا در ناخودآگاه خود آن ها را پس میزنند. محرکهایی مانند خشم ،انتقام ، غم ، حسادت و مواردی از این قبیل که گروهی اینها را محرکهای منفی مینامند. در فیلم های درام و رومانتیک به محرکهای بیولوژیکی و فیزیولوژیکی پرداخته میشود و در فیلمهای روانشناسی معمولا به دسته دوم یعنی محرکهای منفی می پردازند. و از آنجای که در زنها گرایش های سادیسمی بیشتر از مردان است و در مردها گرایش مازوخیزمی قویتر است با نمایش آنها و حتی اغراق در آنها به بیان منظور خود میپردازند. البته این برداشت بر پایه روانشناسی فروید است و طبیعتا مخالفانی نیز دارد و از آنجا که من برای توضیح این نظریه یا دفاع از آن این نقد را نمی نویسم از تحلیل آن پرهیز میکنم (هر چند که خودم از طرفداران آن هستم).
آخرین تانگو در پاریس مشخصا به این محرکهای منفی پرداخته است .برای پائول خشم از همسر خیانت کار و غم از دست دادن کسی که دوستش داشته و در جین عصبانیت و انتقام از دوست پسر سر به هوا و لاقیدش که در رابطه شان تردید دارد و فیلمی که میسازد مهمتر از اوست ،محرکهای منفی را شکل میدهد.پائول با این رفتار قصد انتقام گرفتن از جنس مونث را دارد ولی همانطور که پیش از این هم گفتم این فیلم تنها در ظاهر و سطح این نظریه دست و پا میزند و هیچگاه نمیتواند به عمق برسد و چه بسا با صحنه های بیش از حد خود حتی به لوث کردن مساله نیز میرسد.
برتولوچی کار خود را راحت کرده (و صد البته کار براندو را)زیرا هیچ صحنه ای از قبل از بحران پائول (خودکشی همسرش ) را نشان نمیدهد و شخصیت اصلی پائول در پرده ای از ابهام باقی میماند و تنها شناخت ما چند جمله ای است که کارآگاه پلیس به پیشخدمت هتل میگوید. اما واقعا بازی براندو در این فیلم (هرچند که خود او از کل فیلم ناراضی است) بسیار زیبا روان و باور پذیر است. اگر از شاخصه *** در این فیلم صرف نظر کنیم شباهتهای زیادی با فیلم درخشش اثر استنلی کوبریک را در آن میبینیم (البته درخشش محصول سال 1980 است و من قصد ندارم این دو فیلم را به هم ربط دهم) با پایانی یکسان ولی در معنی متفاوت. من شخصا بازی جک نیکلسون را در آن فیلم بیشتر میپسندم زیرا به شخصیت سینماییش نزدیک تر و از دید روان شناسی واقع گرایانه است. ولی در این فیلم بازی مارلون براندو هر چند بسیار قویتر از نیکلسون است ولی ضعف شخصیت پردازی و ایراد فیلم نامه باعث تضعیف این اثر شده است. شاید اگر به جز براندو بازیگر دیگری این نقش را میگرفت و اسمی به بزرگی برتولوچی پشت آن نبود تنها خاطره ای از آن به جا مانده بود. چند صحنه چالش برانگیز در این فیلم وجود دارد مانند صحنه *** مقعدی و یا صحنه ای که پائول از جین میخواهد انگشتش را در مقعد او فرو برد.ماریا اشنایدر بازیگر زن فرانسوی فیلم درباره صحنهای از فیلم که حاوی صحنه هایی از *** مقعدی است اعلام کرده که این قسمت در فیلمنامه نبوده و مدتی بعد افزوده شد او میافزاید که باید در این مورد وکیل می گرفتهاست چون نمیتوان کسی را مجبور به بازی در قسمتی از فیلم کرد که در فیلمنامه نیست.اشنایدر اشکهای خود دراین صحنه را واقعی عنوان کردهاست. او همچنین کارگردان فیلم را جاکش نامیده و بازی در این فیلم را تنها اشتباه زندگی خود دانستهاست . مارلون براندو نیز درباره بازی دراین فیلم گفتهاست این فیلم او را تحقیر کردهاست.با اینحال این فیلم دارای نکات و صحنه های مثبتی هم هست مانند صحنه گفتگوی پائول با جسد همسرش و یا صحنه ای که جین را تا آپارتمان مادرش دنبال میکند که به خوبی جنون را به نمایش گذارده است.وینسنت کنبای، منتقد روزنامه نیویورک تایمز، محتوای جنسی قوی در فیلم را به عنوان «بیانی هنری»! از دوران نورمن میلر و جرماین گریر تلقی میکند.میخواستم در مورد صحنه و نکات دیگری از این فیلم هم صحبت بکنم ولی از آنجایی که قصد من فقط بیان نکاتی از فیلم و معرفی است و نه القای نظرات شخصی خودم برای آشنایی بیشتر شما با این فیلم نوشته ای تقریبا طولانی را از راجر ایبرت نقل میکنم .
سال ۱۹۷۲ هنگام نوشتن بر فیلم “آخرین تانگو در پاریس” نوشتم که این فیلم یکی از بزرگترین تجارب احساسی زمان ماست. در ادامه ذکر کردم ” فیلمی است که بسیار مصممانه بر پایه احساسات بنا نهاده شده است. در واقع، تنها مارلون براندو ، بزرگترین بازیگر زنده حال حاضر سینما از عهده چنین نقشی بر آمده است. چه کس دیگری می تواند همزمان هم خویِ جانوری وحشی را القا کند و هم آدمی آسیب پذیر و محتاج؟”
اکنون سال ۲۰۰۴ است و مارلون براندو دیگر در بین ما نیست. هنگام دیدن دوباره فیلم، قدرتمند ترین صحنه براندو به شیوه غریبی در من طنین اندازشد. صحنه رویارویی او با جسد همسرش که خودکشی کرده است و براندو با غضب و اندوه بسیار به سوگواری او می پردازد. او می گوید ” شاید قادر به فهم جهان شوم اما هیچ وقت حقیقت درباره تو را درک نمی کنم.” براندو او را با اسم هایی زننده صدا می زند و سپس هق هق گریه را سر می دهد. او در حالی که مشغول به پاک کردن آرایشی که بعد از مرگ بر صورت او انجام شده است، است می گوید (”نگاش کن، درست مثل مجسمه ای از مادرت می مونی، هیچ وقت آرایش نکردی، هیچ وقت مژه مصنوعی نذاشتی!.”). براندو نمی فهمد که چرا او خودش را کشته است، چرا او را ترک کرد، چرا هیچ وقت او را از ته دل دوست نداشت، چرا براندو برای او بیشتر شبیه یک مهمان در هتلش بود نه یک شوهر در کنارش.
در طول دیدن این صحنه فکری عجیب به ذهنم خطور کرد. دوباره آن صحنه را دیدم این بار با این تصور که براندو مشغول حرف زدن با جسد مرده خودش است ــ که عشق و نفرت اش، اندوه و گناهش را به سمت خودش هدایت می کند. من مطمئنم که برناردو برتولوچی کارگردان فیلم، این مسئله را در ذهن نداشته است و البته نمی دانم که در آن لحظه براندو به چه چیزی فکر می کرده است. اما اینجا مردی قرار دارد که گهگاهی استعداد خودش را تحقیر می کند، و مشتاقان اش را با بی توجهی به آنها، از خود خشمگین می سازد. استنلی کافمن بعد از درگذشت او بهترین جمله ممکنه را درباره او به کار برد. “چاقی مفرط او بنظر نشان آشکاری از تنفرش از هالیوود بود”. براندو بزرگترین بازیگر زمانه خودش بود. نویسنده ِ اجراهایی که به سینما افتخار بخشیدند. و هنوز، همانطور که کافمن می گوید، او برآن بود که حرفه هنرپیشگی را کمرنگ جلوه دهد. هنری که ابزار نبوغ خودش بود.
همسر او در «آخرین تانگو در پاریس» مالک و گرداننده یک هتل کوچک بود. براندو می گوید ” یه آشغالدونیه اما نه خیلی ارزون”. اما فیلم به وضوح نشان می دهد که روسپی ها مشتریهایشان را به آنجا می آوردند. پس براندو زنی را خرج می داد که خودش از پول روسپی ها امرار معاش می کرد. براندو در افکارش می گوید “یک شب به آنجا رفتم و برای پنج سال ماندگار شدم”. آیا این می تواند کنایه ای از عشق/نفرت او از هالیوود، بازیگری، حرفه اش و اتلاف وقتی که او استعداد خودش را خرج آن کرد، باشد؟
ما نمی دانیم. این افکاری است که به ذهن من خطور کرده است و اشتباه است اگر آنها را به براندو نسبت دهم. اما او به عنوان یک بازیگر خود شیفته هیچ وقت عشق و اندوهی که برخود روا می داشت، بر هیچ کس دیگری نکرد. براندو در سالهای پایانی عمرش چاق شد. بسیاری مردم چاق می شودن. اما چه مصیبی برای براندو بود. آیا بهتر نیست که غرور یک بازیگر را بشکنی و به تحسین او بخاطر “خودش” بپردازی و نه فقط به این خاطر که استنلی کوالسکی در یک تی شرت پاره سکسی به نظر می رسید، او را تحسین کنی؟.
فیلم با پال(براندو) و جین(ماریا اشنایدر) که بطور تصادفی در مسافرخانه ای که هر دو قصد اجاره آن را دارند یکدیگر را می بینند، آغاز می شود. چندی بعد می فهمیم که پال قصد دارد از مسافرخانه متعلق به همسر مرده اش به جایی دیگر نقل مکان کند. جین هم قصد دارد با تام (ژان پیر لید) که یک کارگردان صفر کیلومتر است، ازدواج کند. لحظاتی بعد از اینکه آن دو همدیگر را در آپارتمان ملاقات می کنند، پل به طور غیرمترقبه ای و بالجبار به او تجاوز می کند. می توانستیم اسم این کار را هتک ناموس بگذاریم اگر جین دربرابر او مقاومت نمی کرد و بدنش را به راحتی در اختیار او قرار نمی داد اما به واقع در ذهن پال این کار یک هتک ناموس است. در سرتاسر فیلم ارضای جنسی پال واقعی به نظر می رسد اما هیچ وقت مطمئن نیستیم که جین در هنگام *** با پال چه احساسی دارد. اگر چه او (چین) در حین صحنه مشهور (کره) گریه می کند اما در حقیقت گریه او بخاطر *** و آن لحظات نیست و حتی به آن هم فکر نمی کند.
پل اصرار می ورزد که “هیچ اسمی” و “هیچ خاطره ای” گفته نشود. دیدارهای آنها در آپارتمان همچون قرارملاقات نیست بلکه لحظاتی است صرفا برای *** که پال آنها را معین می کند و جین میپذیرد. جفت شدن یک دختر بیست ساله با یک مرد ۴۵ سالهِ خشن، غیر محتمل به نظر می رسد. اما برتولوچی آن لحظات را با دیالوگ هایی فوق العاده غنی می سازد. براندو و اشنایدر بدیهی و بسیار واقعی به نظر می رسند. دیالوگ های رد و بدل شده آنها ناب است و به نظر نمی رسد که نوشته شده اند تا هدف معینی را دنبال کنند بلکه دیالوگ هایی هستند که آن افراد واقعا امکان دارد در آن لحظات بر زبان بیاورند و شگفت انگیز است که چقد راحت، مطبوع و سرزنده پال با جین ارتباط برقرار می کند درحالی که پال هامنند یک آدم وحشی صفت هنگام *** با او رفتار می کند.
بازیگری اشنایدر در طول سالیان اخیر تقلیل یافته است. از آخرین تانگو در پاریس به عنوان فیلم مارلون براندو اسم برده می شود. در سال ۱۹۹۵ در یادداشتی دوباره بر این فیلم نوشتم “هردو کاراکتر معما هستند. اما مارلون براندو، پال را بخوبی می شناسد در حالی که اشنایدر فقط جا پای جین می گذارد.” هنگام دیدن دوباره فیلم ، دیدم که اشتباه کرده ام. اشنایدر که تقریبا دوسوم فیلم را برهنه است، که در برداشت هایی بلند و پیچیده و در کلوزآپ قرار دارد، که تا قبل از بیست و دو سالگی بازی آنچنان درخشانی را در پرونده نداشته است، فیلم را با براندو به اشتراک می گذارد و از میانه به او می پیوندد. در آن زمان کدام بازیگر زن هالیوودی را یارای بازی کردن با براندوی بزرگ در محدوده خودش، بود؟
در سال ۱۹۹۵ بر این فیلم نوشتم “براندو در صحنه ها به عنوان یک بازیگر حضور دارد و اشنایدر به عنوان یک شیء.” باز هم اشتباه می کردم. هر دو در صحنه ها به عنوان بازیگر حضور دارند اما من اشنایدر با به عنوان شیء ای می دیدم که مجذوب انفصال بین خام بودن ِ بلوغش و بدن شهوت انگیزش شده است. من ماهیت او را اینطور تعیین کرده بودم اما نه فیلم بر آن صحه میگذارد و نه براندو. آنچه که او رازهایش را مخفی مخفی می سازد، صمیمیت را رد می کند و وحشیانه با او رفتار می کند، در صحنه ای که او با جسد همسرش روبرو است توضیح داده شده است و احتمالا این کارها تجربه های شخصی او است از ***.
هنگامی که در سال ۱۹۷۵ با اشنایدر مصاحبه می کردم، به من گفت که همراه با براندو آن صحنه حمام را از روی بداهه اجرا کرده اند. صحنه ای که براندو مشغول اصلاح پاهای او است در حالی که همزمان حرف هم می زنند. براندو همیشه دوست داشت که کاری را با دست هایش انجام دهد. به نوعی سرگرم شود. دیالوگ های آنها در این صحنه همانند یک گفتگوی کاملا واقعی است که در چنین مواقعی بر زبان جاری می شود. آنها حتی بعضی اوقات کلمات را اشتباه می گویند و همچنین مکث های کوتاه و انفصال هایی در این صحنه وجود دارد که بر بداهه بودن آن صحه میگذارد. مکالمه این این صحنه به نظر می رسد که خودش در جستجوی پیدا کردن راه خودش است.
در فیلمی که بر دو کاراکتر متمرکز شده اشت که غریب به نظر می رسند، برتولوچی و بازیگرانش به قسمی از رابطه جنسی دست می یابند که فیلم ها به ندرت به آن نزدیک می شوند. در اینجا بازی از روی بداهه مجاز است، در صحنه رو در رویی براندو با معشوقه زنش، پال سرفه می کند و در این لحظه ما حقیقتا حس می کینم که او سرفه می کند و این را می پذیریم. اما در دیگر فیلم ها بازیگران هیچ وقت سرفه نمی کنند مگر اینکه در فیلم نامه باشد.
فیلم بی عیب و نقص نیست. کاراکتر تام کاریکاتوری است که هر لحظه بیشتر هواس ها را پرت می کند. بازی ِ لید، ستاره فیلم های شرح حالنامه ی تروفو، طوری است که نه به عنوان یک کارگردان بلکه تظاهر به آن است. دیالوگ های رد و بدل شده ما بین تام و جین غیر طبیعی و اجباری به نظر می رسند. آنها را باور نمی کینم و برایمان هم مهم نیستند.
چیزی که مابین پال و جین در آپارتمان رخ می دهد، همان چیزی است که فیلم درباره آن است. چگونه *** احتیاج دو نوع آدم کاملا متفاوت را بر آورده می سازد. پال احتیاج دارد که از خودش رها شود، غر بزند و خشمگین شود. نیاز دارد که مردانگی اش را بر یک غریبه تحمیل کند چون در رقابت با زنش شکست خورده است. جین به مردی واکنش نشان می دهد که جدا از ژست گرفتن هایش، به طور بسیار شدیدی به او نیاز دارد. (حالا به هر دلیلی که جین نمی فهمد). پال در طرف مقابل تام قرار دارد. پسری که میگوید می خواهد هر لحظه زندگی جین را فیلم کند. اما تام به فیلمش فکر می کند و نه به جین. جین احساس می کند که پال به گونه ای (بسیار شدید) به او نیاز دارد که امکان دارد این عطش خواستن در زندگی او هیچ وقت تکرار نشود. نومیدی او در آخر فیلم نه بخاطر عشق گمشده بلکه به این خاطر است که به نظر می رسد پال دیگر به او نیاز ندارد.
سپس در سکانس پایانی پال که اخلاق گذشته اش را ندارد اسمش را فاش می کند، به جین درباره زندگی اش می گوید و به نظر می رسد که که شوق و اشتقاق او را که ممکن است یک مرد میانسال نسبت به یک دختر داشته باشد، دارد. این همه چیز را تغییر می دهد. آیا کاری که جین با پال می کند هنگامی که او جین را تا داخل آپارتمان مادرش دنبال می کند پذیرفتنی است؟ نمیدانم، اما می دانم که این فیلم نمی توانست تمام شود بدون اینکه یکی از آن دو زنده باشند. درباره صحنه مرگ براندو در فیلم پدرخوانده زیاد صحبت شده است اما چه بازیگر دیگری می توانست قبل از مهم ترین لحظه زندگی اش، آدامس اش را از دهان خارج کند؟
نقدی از راجر ایبرت بر شاهکار!!! برتولوچی
برگردان از فرید عباسی
امتیاز من به این فیلم 7.5 است ،این نظر شخصی من است .و اگر شما امتاز بیشتری به آن میدهید بسیار مایلم تا دلیل شما را بدانم.
[مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]
ویرایش توسط hassanbrando : 09-06-2011 در ساعت 01:34 PM