قسمت پاياني _ نسخه دوم نزدیک اخر شب بود که زنگ زدن. مادرم ایفون رو جواب داد. مادر _ کسری. پیک موتوریه . با تو کار داره. با تعجب رفتم دو در. یه مرد میانسال بود که یه بسته کوچیک تو دستش بود. _اقای کسری ..... . _بله خودم هستم. _بفرمائید این مال شماست. بسته رو گرفتم و پرسیدم _ از طرف کیه. _ خانم مینایی. . خانم مینایی . این فامیل عسل بود . دوست نیلوفر. سریع بسته رو باز کردم و دیدم یه سی دیه . تمام ذهن و فکرم به تکاپو افتاده بود. یعنی چی تو این سی دی هست که عسل اون رو واسه من فرستاده. سریع رفتم تو اتاقم و کامپیوترم رو روشن کردم و سی دی رو گذاشتم داخلش. . سلام کسری.(نیلوفر بود با همون چهره ای که تو این روزهای گذشته دیده بودمش.) یه حرفهایی هست که باید بهت میگفتم. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت) الان ساعت 7 عصر روز ...... .(داشت تاریخ امروز رو میگفت. یعنی این فیلم سه ساعت پیش گرفته شده بود. نه امکان نداشت. فقط می تونست یه شوخی باشه.) اره . درست فکر میکنی. این فیلم مال همین چند دقیقه پیشه.کمتر از دو ، سه ساعت قبل. من ... زنده ام. (با بهت و ناباوری خیره شده بودم به صفحه مانیتور) این اخرین چیزی که از من میبینی و میشنوی. بزار ماجرا رو از اول واست بگم. من خودکشی کردم. و 4 روز هم داخل کما بودم.ولی انگار خدا نخواست که من بمیرم. یعنی اون روزی که اومدی بالای سرم من به هوش اومده بودم. بعد از اون ماجرا می خواستم عکس العمل تو رو بعد از مرگم ببینم. دیدم که اومدی تو مراسم تشییع جنازم. دیدم که چه حال و روزی پیدا کرده بودی. خیلی خوشحال بودم . نه از این که تو داری زجر میکشی.نه. به خاطر اینکه فکر کردم دوستم داری. چند بار وقتی میدیدم داری گریه میکنی می خواستم بیام جلو و بغلت کنم ولی... تا چند روز پیش که تو رو با اون دختره دیدم. تمام وجودم اتیش گرفت .کسری اون چی داره که من نداشتم. . اول می خواستم ازت انتقام بگیرم . می خواستم زندگی تو و اون دختره رو سیاه کنم ولی بعد ... خیلی با خودم کل انجار رفتم. کسری من این قدر دوستت دارم که خوشحال بودن تو واسم کافی باشه. امیدوارم که اون دختره لیاقت تو رو داشته باشه. من امشب از ایران میرم. شاید تو خاک غربت بتونم به نداشتنت عادت کنم. راستی از ماجرای زنده بودن من فقط عسل و پدر و مادرم خبر دارن ، پس کسی رو سرزنش نکن. باید منو ببخشی اگه تو این مدت باعث رنجت شدم. و بدونی که... هنوزم دوستت دارم. با تمام وجودم. ( و در حالی که اشک هاش اروم اروم از گوشه چشماش پایین می اومدن فیلم تموم شد.) . و شاید زندگی همه ما یه فیلم یا یه بازی باشه.
من با تظاهر به اینکه یک بیمار روانی ام از خدمت در ارتش معاف شدم . آنها فکر میکردند که من یک دیوانه ام . در فرم مشخصات فردی که برای پر کردن به من داده بودند زیر کلمه نژاد نوشتم : ( انسان ) و زیر کلمه رنگ نوشتم ( گوناگون ) مارلون براندو
aBoD, brad, Hertik, sorroush, YasamanA
واااااااااااااااااااااااا اای سعید برعکس تو من اینو بیشتر دوست دارم این فوق العاده بود وقتی داستانو میخوندم یه حدسایی میزدم که احتمالا اینجوری تموم بشه ولی تو اون یکی رو نوشتی و اون یکم غمناک تر بود که نیلوفر بمیره و یکم تخیلی ولی این نه به واقعیت نزدیک بود و خیلی جذاب بود اولا بخاطر اون فشرده سازی کاری نکردم ، قابلی نداشت دوما ممنون که این یکی پایان رو گذاشتی سوما فصل بعد دوتا از این آواتارا میذارم / چون احتمالا بجای 8 تا 15 تا بخورید قربونت ولی این آواتار موقتیه موفق باشی سعید جان بچه ها اینم فایل pdf با دو پایان (new) [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]
ویرایش توسط Hertik : 09-11-2011 در ساعت 01:43 PM
my website : www.bollybb.in
aBoD, saeed_moso, sorroush
سعید جان باز هم میخواستم از داستان قشنگت تشکر کنم در مورد پایان داستان هم من از پایان اول خوشم میاد منتظر داستانهای قشنگ بعدیت هستیم
aBoD, Hertik
مشاهده قوانین انجمن