قلمم به گریه افتاد گرچه هنوز خطی روی ورق نکشیده بودم.اه فکرکنم با من ان لحظه هم احساس بود گریه در بستر او خواب بود .قلم از تنهایی وخستگی بی تاب بود. تنهایی او با تنهایی من یک رنگ بود قلم دوستی نداشت من هم نداشتم.تنهایی هامون با هم دوست شدن وما هم با هم دوست شدیم حالا نه قلم تنهاست نه من ونه تنهایی هامون.