خوب این یه داستان بلند و دنباله داره . امیدوارم که خوشتون بیاد. منتظر نظرات شما هست . هرچه بیشتر و بیشتر. اگه خوشتون اومد ادامه میدم اگه نه هم که هیچ.
یه داستان کوتاه دیگه هم گذاشتم که یه خورده مشکل داشت و برداشته شد. اگه کسی خواست بگه تا براش بفرستم. فکر کنم عبود خونده از ایشون بپرسین چجوری بود.
و اما این هم داستان جدید.
داستان شهر (قسمت اول)
داستان
اقام امروز خوشحال بود. از سر کار که برگشت لبخند رو لبش بود. ننه ام فهمید اقام امروز خوشش هست. چون اقام هر وقت خوشحال بود تا میمود خونه غرغر نمی کرد. از ننه هم سراغ شام نمی گرفت. پسر همسایمون عبد صدام کرد. من هم از ترس اقام یواشکی رفتم تو حیاط. عبد خونه بغلی ما بود. ما تو یه لین (LINE) بودیم. لین های شرکت نفتی. عبد سر دیوار وایساده بود. گفتم ها عبد چته ؟
عبد: با بچه می خوایم بریم فوتبال میای.
- آره میام. برو تا من یواشکی اقام جیم فنگ شم بیام.
عبد: امروز میریم پشت لین شرکتی ها مال انگلیس ها زود بیای
- باشه
عبد از دیوار پرید پایین و رفت. رفتم تو اتاق. اقام داشت سیگار می کشید. یه نگاهی این و اونور کردم انسیه داشت مشقاشو می نوشت. اقام هم تو حال خودش بود و دود سیگارشو آروم میداد بیرون. ننه رفته بود تو آشپزخونه تا برا اقام چایی بیاره.من هم یواش اروم از اتاق اومدم بیرون دمپایامو گرفتم زیر بغلم و نوک پا از خونه زدم بیرون. رسیدم پشت لین همه بچه بودن. یار کشی کردیم. من با عبد و جمال و محمد یار شدیم. اونقد دویدیم که غروب که رفتم خونه نا نداشتم حرکت کنم. البته کار هر روز بود. بعد از درس فوتبال. زن های همسایه همه دم در نشسته بودن. مشغول حرف زدن بودن. عمو حسن مثل همیشه دم در خونه اش نشسته بود و قلیونش به راه بود. امشب قرار بود برا دخترش خاستگار بیاد. مهری یک سال از من بزرگتر بود. 18 سالش بود. پسر عموش می خواست بگیرش. چند باری دیده بودمشون با هم می رفتن پشت لین . پشت لین یه جای خلوت بود با چند تا درخت. چیز زیادی معلوم نبود. منم شانسی دیده بودمشون. اون روز به هوای کفترام رفته بودم رو پشت بوم. دیدم مهری سر ظهر یواشکی از خونه زد بیرون . مشکوک بود. خیلی پشت سرشو نگاه می کرد. به کفترا آب و دون دادم. پشت بوم خونه ها به هم وصل بود. راحت می شد تا ته لین رفت و برگشت. . مهری رفت ته لین. تو درخت ها. من رفتم. اونجا بود که هاشم پسر عمو مهری رو دیدمش که اونم تو درختا بود. سینه خیز رفتم جلو تا منو نبینن. مهری نشست کنار هاشم
مهری: نزدیک بود اقام نامه ای که نوشته بودی رو برداره
هاشم: هیچی که نفهمید
مهری: نه یعنی ننه ام دس به سرش کرد. ننه ام میگه هاشم سر کارت گذاشته تازه بم گفته حواسم باشه
هاشم: به چی؟
مهری : به چیزی که اتفاق افتاده. اگه اقام یا موسی بفهمن دفعه بعد باید بیای سینه قبرسون منو ببینی
هاشم: خدا نکنه. من سر حرفم هستم. تو زن خودمی
مهری: هاشم
جمله مهری تموم نشده بود که صدای موسی داداش مهری رو شنیدم. من چیزی نمی دیدم اما صدای پاهای موسی را می شنیدم که داشت رو علفا پا میزاشت. مهری صداش در نمیومد. باید میدیدم چه خبره. تا حالا داشتم به حرفا گوش می دادم. یکم خودمو جلو کشیدم . لامصب زمین آتیش بود. تو همون چند لحظه داشتم می سوختم اما فضولی نمیذاشت که این داغی رو حس کنم. موسی رسیده بود بالا سر مهری و هاشم. هاشم ایستاده بود اما مهری نشسته بود وجم نمی خورد. موسی یک چک زد تو گوشس هاشم . هاشم چسبوندش به دیوار
موسی: دزد ناموس شدی بی ناموس
هاشم: نه به قران موسی من ... من..
موسی: من و زهر مار بی شرف. چیکارت کنم بی شرف که از خون خودمی.
مهری پاشد فرار کنه موسی از پشت گرفتش و کشیدش سمت خودش.
موسی: هرزه بی همه چیز. پدرسگ چرا این کارو کردی
مهری داشت گریه می کردو هیچی نمی گفت.
هاشم: موسی چکار اون داری
موسی: به کار تو هم میرسم. هاشم وای به حالت اگه تا ماه دیگه نیای خواستگاری مهری اگه اومدی که هیچ ولی بعدش دیگه من هیچ نسبتی با تو حروم زاده ندارم. اونوقت من و تو . خودت می دونی چه بلایی قراره سرت بیاد. مهری تو گمشو برو خونه.مهری مثل چی دوید رفت سمت خونه. هاشم ازترس با سر جواب داد و سریع از اونجا رفت. موسی هم رفت. من هم که دیگه داشتم می سوختم از جام بلند شدم. داشتم میرفتم که چشم خورد به آلیه خانم که خونشو اخرین خونه بود ته لین. و من ر.و پشت بوم روبرو بودم اون تو حیاط. یه نگاهی بهش کردم و سری دویدم رفتم .
خوب حالا امروز همون روزه که هاشم قرار بود بیاد خواستگاری. البته تو این محله چیزی مخفی نمیموند و همه زن ها تمام خبر ها رو پخش می کردند. و الان همه محل می دونست که هاشم میاد خواستگاری مهری اما فکر کنم به جز من کسی خبر نداشت که چی شد که هاشم به این زودی اومده خواستگاری و اتفاقایی که بین اونا افتاده.
رفتم تو خونه. منتظر بودم که آفام طبق همیشه بیاد داد و بیدا کنه که کجا بودی کره خر ولی خوب اون روز کبکش خروس می خوند اما نمی دونستیم چرا. شب شد و سر سفره ننه ام به آقام گفت امروز خوشحالی مراد چی شده؟
اقام گفت: هیچی از چند روز دیگه یه انگلیسیه داره میاد اینجا . من هم میشم راننده اش . البته با زن و بچه اش داره میاد. پس فردا باید برم اهواز و بیارشون مسجدسلیمان. همین نزدیکی ها تو خونه شرکتی ها بهشون خونه دادن. تو لین انگلیسی ها.
ننه: خوب خدا رو شکر. هر چند این بی پدرا دارن همه چیز ما رو میبرن اما کاری نمیشه کرد که بهتر ما خودمون بهشو بچسبونیم شاید این دو تا بتونن برن مدرسه انگلیسا .
خوب حالا فهمیدم کبک اقام برا چی خروس می خونه . راننده انگلیسیا شدن یعنی اینکه یه ادم مهم میشی. البته برا اقام که از صبح تا عصر تو بیابونا سگ دو میزد بهتر از این براش نمی شد که بشه راننده انگلیسیا.