ابزاز بازیگر هر هنري، مصالح و محيط خاص خود را داراست: نقاش بوم و رنگهايش، مجسمه ساز گل، سنگ، آهن و قلمش و رقاص، بدن و ريتمهاي صدا و موسيقي را در اختيار دارد. بازيگري در فضاي نسبتاً کوچکي به عنوان يک آيين تزکيه کننده آغاز شد، درست مثل نمايش شکار روزانه افراد قبيله که دور آتش جمع مي شدند. طي اين سالها، فضاي بازي تئاتري از يک سکوي ساده به تالارهاي مزين و باشکوه و به فضاهاي خيلي محدود و بسته يرژي گروتوفسکي در تئاتر آزمايشگاهي لهستان، تغيير و تحول يافته است فيلمسازي هر دو فضاي دقيقاً علامت گذاري شده براي حرکت بازيگر و محيط بيروني را که مي تواند يک دکور ساختگي، يک لوکيشين خارجي، يا ساختمانها، خيابانها و شهرهاي «پيدا شده اي» باشد که براي ساخت فيلم توسط گروه فيلمسازي اشغال شده، با هم ترکیب می کند . عمليات مکانيکي مورد نظر در فيلمسازي، بازيگر را ملزم مي کند همه تکنيکهاي بيروني تئاتري را به شکل يک سري تکنيکهاي جديد که توسط دوربين و ويژگيهاي عملکرد آن شناخته شده، تعديل کند. بررسي تفاوتهاي بين مصالح و محيط بازيگري تئاتر و سينما به وضوح نشان مي دهد که کداميک از تکنيکهاي تئاتري مي توانند توسط بازيگر سينما تعديل، مهار و يا کاملاً حذف شوند. از نظر عوامل مکان و تصوير سه تفاوت عمده بين اين دو رسانه يافت مي شود. در بازيگري سينما، بازيگر دو فضاي فيزيکي دايره اي شکل دارد: دايره اوليه پيرامون او که با عدسي دوربين مشخص مي شود و دايره خارجي محيط که ممکن است به عنوان بخشي از محل و پس زمينه بازي بازيگر فيلمبرداري شود. در درون اين دو دايره کلي محيط، منطقه محدود ديگري نيز وجود دارند. در يک صحنه عايق بندي شده، علامتهايي براي حرکت بازيگر تعيين شده است. براي عبور از يک سمت صحنه به سمت ديگر، بازيگر بايد روي يک علامت معين توقف، يا با آن «تماس» پيدا کند تا در ميدان وضوح دوربين قرار داشته باشد. براي گروه بنديهاي سبک پرداخته، مانند نيمرخ سه نفره، بازيگران بايد بي حرکت و نزديک به هم باقي بمانند. با شروع فيلمبرداري اين نوع نماهاي جمعي خاص ممکن است وضوح تغيير کند؛ بنابراين شايد براي استفاده بازيگر از ديالوگ در چارچوب زماني نما محدوديتهاي اضافي وجود داشته باشند. براي مثال، شايد بازيگران حتي مجبور شوند مکثهايي در ديالوگها بگنجانند تا به دوربين فرصت انجام تغييرات حرکتي يا تغيير وضوح بدهند. براي حفظ ترکيب بندي که کارگردان براي نما انتخاب کرده، بازيگران نه تنها بايد با علامتها تماس پيدا کنند، بلکه بايد براي مدت زماني که براي نما در نظر گرفته شده روي علامت باقي بمانند. نقاشيها و عکسها، افراد را در يک ترکيب بندي ثابت و معيين قرار مي دهند. در فيلم بازيگر بايد بتواند وضعيت و تمرکز خويش را براي مدت زمان تعيين شده توسط کارگردان، حفظ کند. دايره کوچک تمرکز که نماي نزديک را مشخص مي کند توجه بازيگر را بر منطقه فکر و احساس، عکس العمل و واکنش متمرکز مي کند. در دايره بزرگتر محيط، بازيگر بايد با شرايط مکاني و زماني طبيعي يا ساختگي ارتباط ارگانيک داشته باشد و راحت به نظر برسد. زمان در فيلم به - طول نما ـ تعداد ثانيه هايي که دوربين کار مي کند تقليل مي يابد. اين، آنچه را که بازيگر مي تواند هنگام مشاهده و ضبط دستگاه انجام دهد، تعيين و محدود مي کند. يک نماي نزديک طولاني، به وضوح کار بازيگر را آسانتر مي کند، زيرا به اين طريق او فرصت پيدا مي کند که در فکر يا احساسي فرو رود و يا از آن خارج شود. از آنجا که کار بازيگر فراهم آوردن مصالح براي تأليف حالتهاي بياني تکه تکه اي است که با توجه به تصاوير بلندتر مورد نظر کارگردان به هم وصل مي شوند، او به اميد بخش بزرگتري از زمان دوربين است تا پيشرفت واکنشها و پاسخهايش را وسعت ببخشد و اينگونه روي تداوم تصوير تأثير بگذارد. بسياري از بازيگران، امروز از تکنيک مکث قبل از شروع جمله استفاده مي کنند و با استفاده از مکث به شخصيت ديگر نگاه مي کنند و يا کمي ژست و حرکات ظاهري از خود بروز مي دهند. بازي يک بازيگر بايد به اندازه کافي از مصالح منابع دروني او در خود داشته باشد تا نه تنها تصاوير منطقي از عواطف، بلکه تصاويري را که رابطه اي متداوم دارند بيافرينند، بدون توجه به اينکه بعدها چگونه تدوين مي شوند، اين تداوم واکنش فقط براي بازيگري قابل دستيابي است که از کل شخصيت، تأثير محيط و کشمکش بر شخصيت و ظرفيت دوربين براي تشديد تأثير ژست فيزيکي، درک و برداشتي دارد. بازيگر تازه کار سينما با تجربه سکانسهاي آخر در ابتداي کار، به سرعت درک خود را از آنچه قرار است اتفاق بيفتد، هفته هاي بعد، با شناخت بسيار بهتر شخصيت، بازيگر اغلب حس مي کند که طي روزهاي اول فيلمبرداري مي توانست به گونه اي ديگر بازي کند. اين درک ماوقع، دانشي با ارزش است و بازيگر را تشويق مي کند تا در فيلم بعدي با تفکر بيشتر به شخصيت نزديک شود. بازيگر، فيلمنامه را با دفت بيشتري خواهد خواند و به شخصيت در شرايط مکانيکي ساخت فيلم واکنش نشان خواهد داد. او آنچه را که حفظ آن در يک برنامه فيلمبرداري بدون ترتيب مهم است، در نظرخواهد گرفت. پس از تجربيات متعدد در زمينه بازيگري سينما، بازيگر به سرعت بصيرت پيدا مي کند و عوامل مهم شخصيتي را که بايد هنگام آغاز و پيشرفت فيلمبرداري به ياد داشته باشد، به شکلي شهودي جدا مي کند. منبع:[مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]
ویرایش توسط saghar61 : 05-17-2010 در ساعت 06:30 PM
milik
میزانسن بازیگر کار کارگردان یافتن راه حل اجرایی است که بتواند توسط آن اندیشه های مستتر در دل فیلمنامه را به دقیق ترین و روشنترین وجهی از هر نظر از جمله ساختار ترکیبی، بیان کرده و به تصویر در آورد. اولین گام در این راه عینیت بخشیدن به مفهوم ذهنی است. اینکار با تجسم بخشیدن به فضا و اشیا محدود در آن و موقعیت مکانی آدمها آغاز می گردد. در [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] و [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] تقسیم تمام رویدادها به نماهای مجزا، [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] یا نمابندی و همچنین تر کیب نهایی این نماها به یک جریان تدوینی خاص از پیش مشخص شده، با میزانسن تعیین شده، ارتباط تنگاتنگ داشته و هردو از آن ناشی می شوند و به این ترتیب دکوپاژ و [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] نه تنها به وسیله فیلمنامه اصلی بلکه به وسیله میزانسن تعیین می شود. معنای لغوی میزانسن به معنای جابجا کردن بر روی صحنه است. اما منظور ما از این میزانسن در فیلم و تلویزیون فراتر از این تعریف را مد نظر دارد و تحت عنوان شکل دادن به رویدادهامطرح می شود. در باره شکل دادن به رویدادها در اولین قدم با تجسم فضا سر و کار داریم که قسمتی از میزانسن است. پس از تجسم فضا و مکان وقوع رویداد نوبت به تعیین محل قرار گرفتن اشیا آدمها و حرکات آنان می رسد. برای یک نفر در این حالت جهت نگاه بازیگر، خط فرضی ما به شمار میرود. حتی اگر سرش به سمت دیگری بچرخد. به این ترتیب قاعده مثلث خطی است که از تداوم جهت نگاه وی ایجاد می شود. حال چنانچه بازیگر سرش را به سمت راست یا چپ بچرخاند باز هم خط فرضی جهت نگاه وی است و در این موقع نیز قاعده مثلث به تداوم خط نگاه وی استوار است. بنابراین هنگامی که بازیگر به جلوی خود نگاه می کند خط فرضی نمی تواند محور شرقی-غربی او باشد. همچنین هنگامی که وی به سمت محور شرقی-غربی خود می نگرد خط فرضی نمی تواند محور شمال جنوب باشد. در گفتگوی دونفره مبنای فرضیه مادر ضبط گفتگوی دونفره مبتنی بر همان اصل آرایش مثلثی دوربین است. بر این اساس دو موقعیت دوربین موقعیتهای مسلط هستند که به موازات خط فرضی نیز قرار گرفته اند. در این روش معمولاً تمام گفتگوی صحنه ابتدا از یکی از این دو موقعیت فیلمبرداری می شوند، آنگاه از موقعیت دوم همان صحنه مجدداً فیلمبرداری می شود تا در هنگام [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] به طور موازی در کنار یکدیگر قرار داده شوند. سه شکل رایج آرایش دو نفره در هنگام گفتگوی دونفره به این شکل توضیح داده می شود: بازیگران روبروی یکدیگر در این حالت موقعیت دوربین و اندازه نما معمولا به شیوه های ذیل قرار می گیرند: زاویه معکوس درونی نمای دو نفره: بازیگران دیالوگهای خود را می گویند، آنگاه موقعیت [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] تغییر یافته و به موقعیت دوم می رود. در این حالت بازیگری که در نمای پیش در پیش زمینه قرار داشت اینک به پس زمینه می رود و بازیگری که در پس زمینه بود حالا در پیش زمینه قرار می گیرد. اینک مجدداً بازیگران با حفظ حالت و شیوه گفتار نمای اول در نمای دوم تمام دیالوگهای خود را ادا می کنند. زاویه معکوس بیرونی: در این حالت نیز دو موقعیت مسلط دوربین وجود دارد و هر دوربین تنها یک بازیگر را پوشش می دهد. به این ترتیب که دوربین در موقعیت اول قرار می گیرد، سپس بازیگر دیالوگهای خود را ادا می کند، آنگاه دوربین به موقعیت دوم نقل مکان می کند و بازیگر دوم نیز دیالوگهای خود را می گوید. ترکیب دو موقعیت دوربین بیرونی و درونی معمولاً شکل رایج مکالمه دو نفره در سینمای کلاسیک می باشد و ماحصل این ترکیب با آرایش دوربین موازی سه شکل موقعیت استقرار دوربین را ارائه می دهند: 1- دو بازیگر در مقابل دو بازیگر 2- دو بازیگر در مقابل یک بازیگر 3- یک بازیگر در مقابل یک بازیگر بازیگران پهلو به پهلو چنانچه دو بازیگر پهلو به پهلو و در یک میزانسن خطی قرار گیرند و هر دو به جلو نگاه کنند، مثلاً هنگامی که دو نفر در صندلی جلوی ماشین در حال حرکتی نشان داده می شوند، خط فرضی راستای نگاه آنها در شرایطی است که به یکدیگر نگاه می کنند حتی اگر آنها در تمام طول صحنه به یکدیگر نگاه نکنند و یا اینکه مثلاً چشمهایشان بسته باشد و یا سکوتی طولانی بر صحنه حاکم باشد. عموماً در این حالت چهار شکل رایج آرایش دوربین به شرح ذیل به کار می رود: 1- زاویه های معکوس درونی: هر زاویه نمای دو نفره بازیگران است. 2- زاویه های pov: که نمای نقطه نظر هر یک از بازیگران را از روبرو نشان می دهد. 3- موقعیت زوایای موازی: دو بازیگر را بصورت موازی نشان می دهد. 4- زوایای معکوس بیرونی: نماهای دو نفره از هر دو بازیگر در این حالت ترکیب تصویری هر نما حاصل جمع هر دو بازیگر است. بازیگران به صورت L حال در صورتی که میزانسن دو بازیگر به صورت L شکل و یا زاویه قائمه باشد، چند حالت جایگزینی دوربین مورد استفاده قرار می گیرد: 1- در این شرایط، هر دوربین نمای دو نفره ای از بازیگران ارائه می دهد. 2- یکی یا هر دوی دوربین ها در طول یکی از محورها فقط یکی از بازیگران را در تصویر خواهد داشت. در صورتی که آرایش بازیگران L شکل باقی بماند اما آنها به جای اینکه رو به داخل تشکیل زاویه داده باشند رو به بیرون نشسته باشند، همان وضعیت آرایشی دروبین می تواند کاربرد داشته باشد. بازیگران در این حالت به خارج از زاویه ای که بدنشان با هم تشکیل می دهد می نگرند: 1- هر دوربین نمایی دو نفره می گیرد. 2- یکی از دوربین ها نمای تک نفره می گیرد. منبع: [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]
ADM!N
صدای بازیگر بازيگر فيلم نبايد صداي خود را تربيت کند تا مانند صداي بازيگر تئاتر که از تلفظ استاندارد استفاده مي کند، شنيده شود. او در عين حال که ياد مي گيرد از صدايش در مقابل استفاده غلط و آسيب ديدگي محافظت کند، بايد کيفيت صدا و الگوي گفتاري خود را حفظ کند. در فيلم، داشتن کيفيت و الگوي صوتي متمايز مفيد است؛ حتي اگر اين الگو گوشخراش، مردد، ضعيف و يا لرزان باشد. صدا يا الگوي گفتاري متمايز کمک مي کند تا بازيگر هويت پيدا کند. "همفري بوگارت" از بيان و تلفظ تئاتري استفاده مي کرد که به عنوان يک صداي تعليم ديده، توجه را جلب مي کرد. بعدها بوگارت در کارش راحت تر شد و طبيعي تر صحبت کرد و يکي از جذابترين صداهاي آن را به سينما اعطا نمود. همه بازيگران سينما بايد بتوانند تفاوتهاي احساسات خود را به اينکه داراي چه نوع صداي طبيعي هستند، به شکل صوتي بيان کنند. کنترل تنفس مي تواند برای بازیگر حساس باشد، به خصوص در یک صحنه مرگ.تمرینات کنترل تنفس در تمام کتابهای فن بیان یافت می شوند.هر بازیگر سینما همچنین از بلند خواندن درسها سود خواهد برد.تربیت صدا ، هم ظرفیت ششها در عمل دم هم کنترل تنفس در طول بازدم راافزایش می دهد . یکی از کارهای تکنیکی بازیگر فیلم این است که جملات یا دیالوگ های اضافی را دوبله کند. منبع : [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]
نقاشی اگر چه نقاشی در ذات خود دارای خصلتی ایستا و ساکن است ، ولی از یک نظر با هنر فیلم ارتباط دارد ، یعنی تصویر نگاری از انسان. از نقاشی پرتره ها ، مهم ترین درس بازیگری جلوی دوربین ، یعنی بیان عواطف از طریق نگاه را می توان دریافت. آن موقع که هنوز دوربین عکاسی و فیلم برداری اختراع نشده بود ، مدل های نقاشی نخستین بازیگران صامت در عرصه هنرهای تصویری بودند. آنها می بایست به وسیله نگاه ، حالات چهره ، نوع ایستادن یا نشستن ، حالات دست ها و خلاصه به وسیله تمام آن چیزهایی که یک بازیگر برای بازی جلوی دوربین ، به آن متوسل می شود ، عواطف و احساسات خود را منتقل می کردند. درواقع بازیگر ، در صحنه هایی که باید طی چند لحظه حالتی را به خود بگیرد و هیچ حرکتی نکند نیز ، همین کار مدل های نقاشی را انجام می دهد. « تصویر اول ، تصویری است از تابلوی معروف مونالیزا ( لبخند ژکوند ) ، که توسط لئوناردو داوینچی کشیده شده. صورت ، نگاه ، حالت چهره و نوع قرار گرفتن دست ها ی این زن در این تابلو ، به خوبی دربرگیرنده احساسات متفاوت اوست. تصویر دوم نیز ، نمایی از فیلم مصاعب ژاندارک ( 1928- The Passion of Joan of Arc ) ، ساخته کارل تئودور درایر ( Carl Theodor Dreyer ) است. چهره ژان که در انتظار اعدام خود به وسیله آتش است ، به خوبی همانند یک پرتره ، بیانگر احساسات او در این لحظات است. » عکاسی عکاسی زمینه بازیگری برای دوربین را فراهم کرد ، اینکه آدم به عنوان سوژه های فتوژنیک ( جذاب برای تصویر ) ، می تواند عکس برداری شود. بر خلاف مدل های نقاشی ، هر کس کافی است ظرف چند ثانیه ژست و حالتی به خود بگیرد تا از او عکس گرفته شود. او می تواند در ژست و حالتی که می گیرد به نوعی احساساتش را نیز بروز دهد. پیش از عکاسی ، هنر تئاتر وجود داشت و شاید فکر کنیم که چرا باید عکاسی زمینه ساز بازی برای دوربین باشد. ، زیرا عکاسی چیز جدیدی با خود آورد ، آدمی که جلوی دوربین نشسته موجودی زنده است ، ولی عکسش قالبی است از نور که روی کاغذ چاپ می شود. این شخص می تواند بدون آنکه نیازی به برون فکنی از نوع تئاتری داشته باشد ( زیرا در تئاتر تماشاگران در فاصله نسبتا دوری از بازیگران نشسته اند و تماشاگران آنقدر بر نگاه و حالات چهره بازیگران مسلط نیستند ، به همین خاطر ، بازیگران تئاتر باید به رفتارها و ژست های خود شدت بیشتری ببخشند ، اصطلاحا برون فکنی ، تا احساساتشان را بروز دهند. ) ، در خود فرو برود تا دوربین به او نزدیک شود و در فاصله ای مناسب از او تصویر بگیرد. از طرف دیگر در نقاشی و عکاسی ، شخصیت ها از دنیای واقعی و سه بعدی می آیند تا به تصویری دو بعدی در قاب ، یا قاب یک تابلو ، یا قاب یک عکس ، بدل شوند و از این جهت شباهت زیادی به فیلم دارند ، و تمام عناصری که برای خلق تصویر و عمق بخشیدن به آن در یک تابلوی نقاشی یا در یک قاب عکس ، مورد نیاز است در فیلم نیز مورد نیاز است. تئاتر نمایش های صحنه ای یا اصطلاحا تئاتر ، در آغاز تاریخ سینما بر روی این هنر جدید بسیار تاثیر گذاشت. برخی فیلم های اولیه فیلم هایی بودند که در آن از یک نمایش ، فیلم گرفته شده بود. در این حالت دوربین را در فاصله مناسبی از صحنه قرار می دادند و بدون اینکه دوربین هیچ حرکتی داشته باشد ، از صحنه فیلم می گرفتند. همچنین اولین بازیگران سینما ، بازیگران عرصه تئاتر بودند و نوع بازی جلوی دوربین ، همان نوع بازی های تئاتری بود. بعدها سبک بازیگری برای فیلم تغییر کرد و سبک بازیگری مختص سینما و هنر فیلم به دست آمد. امروزه هم بسیاری از بازیگران فیلم ها از تئاتر جذب سینما می شوند. به همین جهت ، بسیاری تئاتر و سینما را از یک جنس می دانند ، ولی تئاتر و سینما و نوع بازی در صحنه تئاتر با نوع بازی در برابر دوربین با وجود شباهت ها و برخی اصول مشترکی که با یکدیگر دارند ، عملا متفاوت از هم هستند. بازیگری در سینما ، بر خلاف تئاتر که در آن بازیگر مستقیما با تماشاگر روبه روست ، از طریق حضور در برابر دوربین و به مدد تمهیداتی چون تدوین ، لبه صدا و امکانات دیگری صورت می گیرد که بر بازی بازیگر اثر خاصی می گذارد و ممکن است ، آن را تقویت و در مواردی تضعیف کند. در سینما ، صحنه ها نما به نما فیلمبرداری می شوند و حتی گاهی نماهایی که پشت سر هم فیلم برداری می شوند ، به همان ترتیبی که قرار است نمایش داده شوند ، نیستند ، بر خلاف تئاتر ، که بازیگران بازی پیوسته ای دارند که دارای همان ترتیب داستانی نمایش نامه است. همچنین گاهی برای رسیدن به بازی مورد نظر کارگردان ، ممکن است ، یک نما پس از چند برداشت به نتیجه مطلوب برسد و مورد قبول واقع شود ، در حالی که در تئاتر امکان دوم برای بازیگر وجود ندارد. همه این مسائل موجب می شود که بازی بازیگر برای یک فیلم از حالت یکپارچه بازی تئاتری دور شود. در واقع این تکه تکه شدن بازی بازیگر ، مشکلات زیادی برای بازیگر ایجاد می کند و روی بازی او اثر می گذارد ، زیرا موجب می شود تا بازیگر نیز ، تداوم احساسی اش را از دست بدهد و برای رسیدن به احساس هر صحنه ، نیاز به تلاش بیشتری داشته باشد ، اما از طرف دیگر ، این مسئله یک فایده مهم دارد و آن این است که ، می توان بین برداشت های مختلف بهترین برداشت را انتخاب کرد و همچنین ، اشتباهات بازیگران را جبران کرد. در سینما ، بازیگر باید جلوی دوربین بازی کند و معمولا فاصله چندانی با دوربین ندارد ، در نتیجه کوچکترین حرکت او برای بیننده محسوس است ، میکروفن های حساس هم قادرند آهسته ترین نجواهای او را ضبط کنند ، به این ترتیب در سینما شیوه به کار گیری بدن ، به ویژه اجزای صورت و صدا ، به شکلی مشابه نحوه بازی در تئاتر منتفی است و به سبکی متین تر و طبیعی تر برای بازیگری نیاز است. گرفتن ژست و حالت های تئاتری ، دیگر در سینما قابل قبول نیست زیرا ، بازی بازیگر را مصنوعی و اغراق شده جلوه می دهد ، در حالی که در تئاتر این خود اساس بازیگری برای تئاتر است. منبع: دانشنامه رشد
ویرایش توسط saghar61 : 05-25-2010 در ساعت 04:27 PM
عوامل مختلفی بر نوع بازی یک بازیگر تاثیر می گذارند ، که مهم ترین آنها عبارت اند از : نقش بازیگر مسلما مهم ترین مسئله ای که نوع بازی بازیگر را تعیین می کند ، نقشی است که باید ایفا کند. در اولین قدم ، یک بازیگر خوب باید مردم شناس خوبی نیز باشد. برخی ویژگی های رفتاری یا گفتاری انسان هایی که دارای موقعیت خانوادگی ، موقعیت اجتماعی ، ملیت یا قومیت و ... یکسان هستند ، با هم مشترک است. این ویژگی ها ، همان ویژگی های تیپیک هستند. برای مثال کسانی که در محیط های نظامی مانند ارتش کار می کنند ، عمدتا انسان هایی منظم و وقت شناس هستند ، در کارهای خود با قدرت عمل می کنند ، هنگام راه رفتن و حتی در نشستن قامتشان را صاف و با صلابت نگاه می دارند ، دستانشان را در مواقع مهم و با حالتی خاص تکان می دهند و .... اینها ویژگی هایی است که کار مشترک این انسان ها و خصوصیاتی که این کار دارد برای آنها ایجاد کرده ، البته باز هم تاکید می کنیم این ویژگی ها مطلق نیستند و ممکن است برخی از آنها در یک شخص وجود داشته باشد و برخی وجود نداشته باشد. در هر حال ، بازیگر باید به این ویژگی های تیپیک توجه کند و متناسب با نقشی که بازی می کند برخی از این ویژگی ها را ، با ژست هایی که می گیرد و حالت ها و حرکت هایی که به اندامش می دهد و با نگاه ، حالات چهره و ... بروز دهد. در قدم بعد ، ویژگی ها و خصوصیات روحی و اخلاقی کاراکتری است که او باید نقشش را ایفا کند. برای مثال آیا این کاراکتر خودخواه یا خودپسند است ، ترسو یا شجاع است ، مستقل یا وابسته است ، حسود یا ... . باور کنید این ویژگی ها و خصوصیات روحی و اخلاقی در هر رفتاری که از خود نشان می دهیم خود را بروز می دهند. برای مثال انسان های شجاع ، در هنگام حرف زدن هیچ ترس و واهمه ای ندارند ، به خوبی و با قدرت حرف می زنند و همیشه به شخصیتی که طرف گفت و گوی آنهاست ، مستقیم نگاه می کنند ، چشمانشان برق خاصی دارد ، در انجام کارها پیش قدم هستند ، حرکاتشان فرز است و ... ، در حالی که انسان های ترسو و محافظه کار به دلیل آنکه از اشتباه کردن می ترسند ، با تعلل حرف می زنند ، نگاهشان را پایین می اندازند ، بعد از آنکه مطمئن شدند کاری به نفع آنهاست انجام آن را می پذیرند ، حرکاتشان معمولا کند است و .... توجه به این خصوصیات و ویژگی های اخلاقی کاراکتری که قرار است نقشش توسط بازیگر ، بازی شود ، بسیار مهم است و مهم تر از آن ، این است که ، چگونه این خصوصیات از طریق بازی بازیگر منتقل شود. در قدم بعد ویژگی های منحصر به فرد یک کاراکتر است که موجب می شود او از همه انسان هایی که می شناسیم متفاوت باشد. البته این ویژگی ها مربوط به شخصیت های خاصی است و ممکن است همه کاراکترها از آن برخوردار نباشند. برای مثال نقشی که جک نیکلسون ( Jack Nicholson ) در فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته (دیوانه ای از قفس پرید) ( 1975- One Flew Over The Cuckoo's Nest ) ایفا کرده است. در این فیلم جک نیکلسون ، نقش انسان سالمی را بازی می کند که برای فرار از حکم اعدام ، خود را به دیوانگی می زند و به تیمارستان فرستاده می شود. در تیمارستان به نوعی او ، هم ویژگی های عاقل و سالم بودن را از خود بروز می دهد و هم ویژگی های روانی و دیوانه بودن را ، و به خوبی تلفیق آنها را به نمایش می گذارد. در این فیلم جک نیکلسون بسیار بر نوع نگاه و حرکت اعضای چهره اش ، اصطلاحا میمیک صورت کار کرده و خصوصیات این کاراکتر را انتقال داده. به عنوان مثالی دیگر در فیلم راننده تاکسی ( 1974- Taxi Driver ) با ضد قهرمانی به نام تراویس بیکن با بازی بسیار خوب رابرت دنیرو ( Robert De Niro ) رو به رو هستیم که در ابتدای فیلم ، انسانی معمولی جلوه می کند ، ولی به تدریج رفتارهای عجیبی از خود نشان می دهد و در نهایت به انسانی متفاوت از آن چیزی که فکر می کردیم ، بدل می شود. در این فیلم رابرت دنیرو بر نوع نگاه ، نوع ادا کردن دیالوگ ها و نوع حرکت دستها کار کرده و تراویس بیکن را به خوبی به تصویر کشیده. باید توجه داشت منحصر به فرد بودن یک نقش ، تنها به کاراکتری که فیلم نامه نویس با ویژگی های خاصی که برای آن نقش در نظر می گیرد ، خلق نمی شود ، بلکه یک بازیگر خوب می تواند ، حتی یک کاراکتر معمولی و کلیشه ای را منحصر به فرد کند و به آن تازگی و سرزندگی ببخشد. در واقع بازیگران با استعداد و خلاق ، بازیگرانی هستند که در این کار ، موفقند. آنها می توانند به عمق شخصیتی که قرار است نقش آن را بازی کنند فرو روند و سپس از این شخصیت ، رفتارها و ویژگی های خاصی را به نمایش بگذارند. منبع:دانشنامه رشد
ویرایش توسط saghar61 : 05-26-2010 در ساعت 10:14 PM
ژانر و فرم فیلم بازیگری ، مثل همه عناصر فیلم ، گستره نامحدودی از امکانات کاملا مشخص در خود دارد. بازیگری را نمی توان بر اساس یک معیار عام ، جدا از بافت عینی و بصری فرم فیلم ارزیابی کرد. این به این معنا است که اگر سر و وضع و رفتار و حالات بازیگر به صورتی است که به کارکرد کاراکتر او در بافت فیلم ، می خورد ، بازی او خوب است. در یک فیلم فانتزی ، از بازیگر خواسته نمی شود که بازی رئالیستی از خود ارائه دهد ، بلکه برعکس او باید بازی سبک پردازی شده ای از خود به نمایش بگذارد که در آن حرکت ها و ژست ها حالت معمولی ندارند و حرکت اعضای چهره به صورتی غلو شده به نظر می آیند. به عنوان مثالی دیگر ، در فیلم های تاریخی ، بازیگر باید به نوع رفتار ، نوع گویش و حالات اجتماعی خاص مردمان آن دوره تاریخی اشراف داشته باشد و از طرف دیگر با توجه به آنکه در زمان های گذشته ، اختلاف طبقاتی انسان ها بیشتر مطرح بود ، به ویژگی های خاص طبقه ای که کاراکتر به آن تعلق دارد نیز ، باید توجه داشته باشد. و ... فرم فیلم نیز بسیار در نوع بازی بازیگر اثر می گذارد. برای مثال ژان لوک گدار (Jean - Luc Godard ) ، که جزء فیلم سازان موج نوی فرانسه بوده است ، با توجه به ویژگی های فرمی و سبکی آثارش ، معمولا از بازیگران می خواهد که بازی سرد ، تخت ، درون گرا و غیر بیانگری از خود به نمایش بگذارند ، برعکس درفیلم هایاکسپرسیونیستی ، بازی بازیگران بسیار برون گرا و غلو شده است. به این ترتیب نوع و سبک بازیگری ، آشکارا تحت تاثیر ژانر فیلم ، نوع روایت فیلم ، میزانسن و فرم کلی فیلم قرار دارد. نوع نما با توجه به نوع نما ، تاثیر بازیگر در قاب نیز ، متفاوت است. بازیگر باید خود را با هر فاصله و زاویه از دوربین تطبیق دهد. برای مثال اگر از فاصله دور از یک بازیگر فیلم برداری شود ، بازیگر بر روی پرده کوچک به نظر خواهد رسید و همه قامت او بر پرده رویت خواهد شد ، به این ترتیب در این نما ، ژست ها و حرکات بدن او بسیار مهم است ، مهم تر از حالت چهره و نوع نگاه او ، زیرا در این نما ، تماشاگر برای دیدن صورت او دید کافی ندارد. برعکس در نماهای نزدیک و خیلی نزدیک ، کوچک ترین حرکت چشم بازیگر ، نوع نگاهش و حتی پرش کوچکی در ماهیچه صورتش هم به خوبی بر پرده نقش می بندد و تاثیر بسیار زیادی بر تماشاگر می گذارد. به این ترتیب بازیگر باید بر آن عضو از بدنش که در هر نما برجسته خواهد شد تمرکز کند. « دو تصویربالاهر دو متعلق به فیلم پای چپ من ( 1989- My Left Foot ) ، ساخته جیم شرایدان ( Jim Sheridan ) است. در این فیلم دانیل دی لوئیس ( Daniel Day-Lewis ) در نقش یک عقب مانده هنرمند ظاهر شده است. در نمای اول ، تنها صورت او را داریم و در نمای دوم ، همه قامت او را که بر روی ویلچر نشسته است. در نمای اول او تنها بر روی حالات چهره اش کار کرده ، در حالی که در نمای دوم بر روی دست ها و پاهایش متمرکز شده است. » اشیاء موجود در صحنه ارتباط کاراکتر با اشیاء می تواند عمیق ترین عواطف روحی بازیگر را در خودش منعکس کند. وقتی یک کاراکتر شیئی را لمس می کند ، آن شیء به نوعی جزئی از وجود کاراکتر می شود و خصلتی بشری پیدا می کند. برای مثال صحنه های زیادی را در فیلم ها به خاطر داریم که کاراکتر ، برای نشان دادن خشمش آنچه را که در دست داشته ، به شدت فشرده. در این حالت فشرده شدن دست کاراکتر ، به خوبی خشم او را که بر روی آن شی ء خالی می کند ، به نمایش می گذارد. به این ترتیب بازیگر می تواند به شیوه ای خلاقانه ، از طریق ایجاد ارتباط با اشیاء ، تاثیر روانی بسیاری ایجاد کند. تاثیر نوع عدسی دوربین بر بازی بازیگر وقتی با عدسی نرمال از بازیگر فیلم برداری شود ، بازی بازیگر کمترین اعوجاج را دارد ، به این معنی که آنچه بر پرده می بینیم به دید چشم ما نزدیک است. در این حالت بازیگر هر رفتاری می تواند جلوی دوربین داشته باشد ، بدون آنکه حرکت و حالات او عجیب یا غیر واقعی جلوه کند. اما اگر از عدسی های مختلف استفاده شود تصاویر مختلف نیز به دست خواهد آمد. برای مثال اگر از یک عدسی با فاصله کانونی کم ( عدسی با زاویه باز ) ، استفاده شود ، هر حرکت جلوی این عدسی شکل کشیده و اغراق آمیز ایجاد می کند ، به عنوان مثال اگر با این عدسی یک نماینزدیک از کاراکتری گرفته شود ، موجب می شود که سر او کمی دوکی شکل شود و حالت بینی و لب او ، توجه تماشاگر را به خود جلب می کند. در این حالت اگر سوژه حرف بزند ، حرکت لب های او بسیار به چشم می آید. تصویر سمت چپ ، نمایی است از فیلم همشهری کین ( 1940- Citizen Kane ) ، ساخته ارسن ولز که با عدسی زاویه باز گرفته شده است. در این تصویر ، بازیگری که در پیش زمینه است ( ارسن ولز ) ، نسبت به بازیگر دیگر که در میان زمینه است ( جوزف کاتن ) بیشتر تحت تاثیر ویژگی های عدسی با زاویه باز قرار دارد ، به این معنی که در این حالت ، اگر بازیگری که در میان زمینه است ، در همان منطقه راه برود ، پرخاش کند و ... ، از نظر تصویری مشکلی وجود ندارد و همه چیز طبیعی است ، اما اگر بازیگری که در پیش زمینه است بخواهد این کارها را بکند ، حرکات او غیر طبیعی جلوه می کند و با اعوجاج شدیدی همراه است. به همین خاطر این بازیگر به نسبت بازیگر قبلی ، باید تا حد ممکن از حرکات خود بکاهد ، اعضای صورتش را زیاد حرکت ندهد و ... ، تا به این ترتیب تصویر متناسبی ارائه شود. منبع: دانشنامه رشد
ویرایش توسط saghar61 : 05-28-2010 در ساعت 06:54 PM
بازیگری را اغلب ، در مقوله رئالیسم ( مشابهت رفتار ، حالات ، ژست ها ، فیگورها ، لحن صدا ، شیوه گفتار و ... در بازی بازیگر با زندگی واقعی که در اطرافمان می بینیم ) بررسی می کنند. شاید این نوع بازی ، خوب و قابل قبول به نظر برسد ، اما نمی توان بازیگری را به آن محدود کرد. بازی یک بازیگر بر اساس رفتاری که در دنیای بیرون از سالن سینما داریم ، همیشه کارساز نیست و این مسئله ، چند دلیل دارد : • آنچه را که بازی رئالیستی می نامیم ، مفهومی است که در طول تاریخ سینماتغییر کرده است. برای مثال امروزه ما ممکن است فکر کنیم ، بازی تام کروز ( Tom Cruze ) و داستین هافمن ( Dustin Hoffman ) در فیلم مرد بارانی ( 1988- Rain Man ) ، ساخته بری لووینسون ( Barry Levinson ) ، کاملا رئالیستی هستند و به زندگی واقعی بسیار شبیه اند ، در حالی که در اوایل دهه 1950 ، سبک بازیگری اکتورز استودیو در نیویوورک ، به صورتی که در بازی مارلون براندو ( Marlon Brando ) ، برای مثال در فیلم در بارانداز ( 1954- On The Waterfront ) ، ساخته الیا کازانمتجلی بود ، حد اعلای بازی رئالیستی تلقی می شد. هر چند امروزه هم بازی مارلون براندو در این فیلم ها یا ، شاگردان موفق دیگر اکتورز استودیو در فیلم هایشان عالی به نظر می رسد ، ولی دیگر در تقابل با بازی هایی که بازیگران در فیلم های جدید انجام می دهند آگاهانه ، غلو شده و غیر رئایستی به نظر می رسد. همین حرف را در مورد موج بزرگ دیگر بازی رئالیستی در دهه 1950 ، یعنی جنبش نئورئالیسم نیز می توان زد. بازی بازیگران حرفه ای و آماتور در فیلم های نئورئالیستی ایتالیای بعد از جنگ جهانی دوم ، به هنگام پیدایش ، به مثابه نمایش مستند زندگی ایتالیایی و حد اعلای واقع نمایی مورد توجه و تمجید قرار گرفت ، در حالی که امروز ، بیشتر آنها بازی های صیقل خورده ای به نظر می رسند. در دهه 1970 نیز ، سبک جدیدی در بازی های رئالیستی را شاهد هستیم. برای مثال بازی رابرت دنیرو ( Robert De Niro ) در فیلم راننده تاکسی ( 1974- Taxi Driver ) ، ساخته مارتین اسکورسیزی، اگر چه در زمان خود به دلیل رئالیستی بودن ، بسیار مورد تعریف و تمجید قرار گرفت ، اما امروزه کاملا سبک پردازی شده به نظر می رسد. به این ترتیب هیچ گاه نمی توان تعریف کامل و قاعده مندی از بازی رئالیستی ارائه داد. در هر زمانی ممکن است یک نوع بازی به نظر رئالیستی برسد. در نتیجه نباید بازی بازیگران در طول تاریخ سینما را ( چه از نظر رئالیستی بودن و چه از جهت های دیگر ) با یک معیار سنجید ، بلکه باید مسئله بازیگری هر فیلم را با توجه به موقعیت زمانی و سبک بازیگری مربوط به آن زمان ، سنجید و بر اساس آنها بر قوت یا ضعف بازی بازیگران داوری کرد. • مردم اغلب وقتی می گویند که فلان بازی غیر رئالیستی بود ، منظورشان این است که بازی بدی بوده است ، اما باید توجه داشت همه فیلم ها ، تلاششان رسیدن به رئالیسم نیست و از آنجا که بازی بازیگر بخشی از میزانسن کلی است ، فیلم ها می توانند به تناسب میزانسنی که از آن برخوردارند ، حاوی بی شمار سبک بازیگری باشند. در این حالت ، به جای اینکه مسلم بداریم که بازی ها باید رئالیستی باشند ، باید بفهمیم که فیلم در صدد ارائه چه سبک بازیگری است. اگر در فیلمی ، کارکردهای بازیگری به بهترین وجه از طریق یک بازی غیر رئالیستی تامین می شود ، بازیگر باید تلاش کند که این نوع بازی را ارائه دهد. برای مثال در سراسر فیلم جادوگر شهر از ( The Wizard of Oz ) ، بازیگران ، بازی غیر رئالیستی ارائه داده اند. زیرا فیلم قصد دارد ، دنیایی کاملا خیالی و با موجودات عجیبی چون آدم آهنی ، مترسک ، جادو گر و ... را به نمایش بگذارد. به این ترتیب بزرگ ترین ضربه ای که بازیگر به این فیلم می تواند وارد کند ، انجام بازی رئالیستی است. • بازی های غیر رئالیستی و غلو شده ، یکی از سرچشمه های لذت بیننده در هنگام تماشای برخی از فیلم ها هستند. برای مثال تماشاگران انتظار بازی رئالیستی از ستارگان ورزش های رزمی چون بروس لی یا چکی جان ندارند. در واقع آنها خواهان بازی های رئالیستی در چارچوب فیلم های رئالیستی هستند. منبع: دانشنامه رشد
ویرایش توسط saghar61 : 05-29-2010 در ساعت 10:52 PM
موقعیت دوربین در هنگام مکالمه دو نفره هنگامی که دو نفر در حال گفتگو با یکدیگر هستند و روبروی یکدیگر قرار گرفته اند، میدان مانور دوربین مبتنی بر جهت نگاه آن دو به یکدیگر است. در این حالت خط فرضی را می توان از سه موضع افراطی مشاهده کرد بی آنکه به سمت دیگرش رفت. این سه موضع افراطی مثلثی تشکیل می دهند که قاعده آن با خط فرضی موازی است. دیدگاه های دوربین برای نماهای اصلی روی راس های این شکل قرار دارند. بر این اساس برای موقعیت های دروبین دو ساختار مثلثی می توان تنظیم کرد. هر یک از این ساختارهای مثلثی در یک سمت خط فرضی قرار می گیرند. یک قانون مهم در مورد اصل مثلث انتخاب یک سمت خط فرضی و پای بند ماندن به آن است. گونه های بنیادی اصل مثلث میزانسن دو بازیگر بر اساس آرایش خط مستقیم را می توان با به کارگیری چهار نوع متمایز از اصل مثلثی دوربین پوشش داد و میزانسن دو بازیگر براساس دو آرایش مثلثی دوربین می توان پوشش داد. این شش نوع آرایش دوربین به این شرح می باشند: زاویه های معکوس درونی: دو موضع دوربین واقع بر قاعده شکل مثلثی دوربین قرار دارند متمایل به درون مثلث و رو به دو بازیگر است. زاویه های معکوس بیرونی: در این گونه موقعیت های دوربین رو به خارج مثلث هستند و هر دو بازیگر به طور مجزا در قالب جای میگیرند. زاویه دوربین: اگر دوربین ها پشت به پشت هم بر روی خط فرضی قرار گیرند دیدگاه بازیگر را نشان می دهند. زاویه دوربین موازی: هر گاه دو دوربین طوری قرار گیرند که محور بصری آنها موازی یکدیگر باشد، هر بازیگر را به طور مجزا و در حالت نیمرخ نشان می دهند. موقعیت های قائم الزاویه: هنگامی که بازیگران پهلو به پهلو و در کنار هم قرار می گیرند، دیدگاه های واقع بر قاعده مثلث خیالی نسبتی قائم الزاویه خواهند داشت. در این مورد هر دوربین رو به روی یک بازیگر قرار می گیرد و هر یک از آنها را تمام رخ نشان می دهد. پشت سر بازیگر نیز می تواند قرار گیرد تا حالت دیگری برای فیلمبرداری صحنه گفتگو دار حاصل شود. منبع: دانشنامه رشد
jankocholo
[مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] بازیگری در اساس تعقیب هدفی برای ارضای یک نیاز است. پس کارهای دیگری که بازیگر انجام می دهد, بخصوص ابراز عواطف و انعکاس شخصیت برای چیست؟ پاسخ این که عواطف و شخصیت , به طور طبیعی و خود به خود از انجام رویداد, به آن گونه که تعریف کردیم, حاصل می شوند. ابتدا به حالت عاطفی توجه کنید. در اغلب موارد بازیگران فکر می کنند قبل از اینکه کاری را انجام دهند باید احساسی داشته باشند. گاهی میشنوید که می گویند« هنوز آن را حس نمی کنم». البته بازیگر می خواهد حالت عاطفی شخصیت را در آن مرحله ی خاص بیابد تا رویداد وی کیفیت و لحن مناسب را به دست آورد. ولی دستیابی به حالت عاطفی صحیح روندی است که احتیاج به زمان دارد. حالت عاطفی نتیجه ی این روند است نه نقطه ی شروع آن. بازیگر کار خود را با حالت عاطفی شروع نمی کند, بلکه با مواد اولیه ای که متن در اختیار او گذاشته_ آنچه شخصیت می گوید و انجام می دهد(رویدادهایش)_ آغاز می کند و با پیشرفت رویداد, زندگی عاطفی لازم را که موجب حرکت رویداد به جلوست کشف می کند. به کلام دیگر, ما در آغاز حالتی عاطفی خلق نمی کنیم که اعمال خود را برای آن حالت عاطفی انجام دهیم , بر عکس ما برای بر آوردن احتیاجی, عملی انجام می دهیم و حالت عاطفی به طور طبیعی حاصل انجام آن عمل است. به یاد داشته باشید که رویداد حالت عاطفی را ایجاد می کند نه برعکس. در زندگی واقعی,حالت عاطفی ما از کوششمان برای رسیدن به آن چه می خواهیم حاصل می شود. به چیزی فکر کنید که با تمام وجود آن را می خواهید, اگر به دستش آورید خوشحال خواهید شد و اگر به دستش نیاورید اندوهگین می شوید. اگر آن چه را می خواهید به دست نیاورید و دست نیافتن به آن تقصیرخودتان نباشد احساس عصبانیت می کنید.اگر آن چه را می خواهید به دست نیاورید و علت آن را نیز ندانید, هراسان می شوید و اگر اصلا" ندانید چه می خواهید احساس درماندگی به شما دست می دهد. حتی اگر متن نمایشنامه نشانه هایی از حالت عاطفی شخصیت در صحنه ی خاصی ارائه می دهد, ما آن حالت عاطفی را «بازی» نمی کنیم, بلکه با انجام رویداد آن شخصیت و در حالی که وی هدف خود را در آن موقعیت خاص تعقیب می کند, به آن حالت عاطفی دست میابیم. سعی در ایجاد حالت عاطفی در آغاز, روشی غیر قابل اتکا و بسیار خستگی آور است که روند عملکرد عواطف را در زندگی واقعی نادیده می گیرد. منبع: [مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید]
[مهمان گرامی برای مشاهده لینک ها و تصاویر شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت اینجا کلیک بکنید] افراد هنگام انجام رویداد خود آگاهی دارند. برای مثال, ورزشکاری که در برابر ملیون ها بیننده مشغول انجام عملی قهرمانانه است فقط نسبت به عملی که در حال انجامش است آگاهی دارد و ممکن است بینندگان را به طور کامل « فراموش» کند. این حالت ذهنی است که استانیسلاوسکی آن را انزوا در جمع نامیده است. وی این موضوع را هنگامی کشف کرد که یکی از مربیان بازیگری اش کار ساده ای به او محول کرد. قرار شد او بر روی صحنه برود و در حالی که مربی و دیگر هنرجویان به کار دیگری مشغول بودند, تکه های تخته ی کف صحنه را بشمارد. استانیسلاوسکی مانند اغلب هنرجویان بازیگری از صحنه می ترسید و با رفتن بر روی صحنه دچار تنش و پریشان حالی می شد؛ زیرا نسبت به این که دیگران تماشایش می کردند بسیار خودآگاه بود. ولی اینبار که به شماردن تکه های تخته مشغول بود احساس راحتی می کرد؛ زیرا کاملا" درگیر کارش شده بود؛ این اولین بار بود که وی بدون خودآگاهی بر روی صحنه قرار داشت. این تجربه احساس آزادی و نشاط بسیاری در او ایجاد کرد و متوجه شد که تمرکز کامل او بر روی کاری که انجام می داد, باعث شد که واقعا" فراموش کند که عده ای به تماشای او مشغولند؛ وی این حالت را «انزوا در جمع» نامید. از این تجربه, استانیسلاوسکی مفهوم هدف شخصیت را به عنوان« وظیفه ی دراماتیک» بنا کرد. این وظیفه, مانند شمردن تخته های کف صحنه, توجه و تمرکز خاصی برای بازیگر بوجود می آورد, به طوری که خودآگاهی وی را کاهش می دهد و به انزوا در جمع می انجامد. به این ترتیب,هرچه بیشتر درگیر انجام رویداد شویم میزان خودآگاهیمان کمتر می شود و حتی اگر این تنها فایده ی درگیر شدن در انجام دادن رویداد باشد, هنوز بسیار پر ارزش است. منبع: رمز بازیگر
نمایش برچسبها
مشاهده قوانین انجمن