ناظر تالار
تاریخ عضویت : Oct 2010
محل سکونت : زبل خان اينجا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا!
نوشته ها : 1,475
سپاس ها 9,363
سپاس شده 9,610 در 1,587 پست
پاسخ : یه حبه قند
فرصتی محیا شد و ازاین فرصت نهایت سوئ استفاده رو بردیم و رفتیم سینما! بعد از کمی پرس و جو و دیدن سردرهای سینما، تصمیم گرفتیم که به دیدن یه حبه قند بریم ( هر چند که از قبل هم برنامه همین بود! )
فیلم شروع شد و در کمال آرامش به دیدنش نشستیم ... اینبار دیگه از پفک و چیپس و تنقلات و ... خبری نبود ...
یه حبه قند نگاهی به زندگی سنتی ایرانی داره که رگه هایی از مدرنیته درش رسوخ کرده اما همچنان این زندگی سنتی هست که ارجحیت داره هر چند که اشاراتی داره که بدون این تکنولوژی ها چقدر میتونه زندگی سخت باشه و با وجودشون چقدر راحت... کلیت موضوع ، به نوعی ارتباط و اتصال این دونوع زندگی به هم هست. دختری را به به عقد شخصی در آورند که حضور ندارد و بر سر سفره ، تصویر آقا داماد حضور داره اون هم از طریق ارتباط اینترنتی و یک لپ تاپ.
جای جای فیلم این تقابل به چشم مییاد. محدود شدن زندگی و تغییر ذائقه به استفاده از تکنولوزی و فراموشی ارتباطات گرم و صمیمی زندگی سنتی. مثالی برای این گفتار، سکانسی هست که دختر رضا کیانیان ( بنا به دلایلی هنوز هم نمیدونم که اسم شخصیت ها چی بود )، از پسرخاله خودش درخواست میکنه که در بستن ریسه های رنگی بهش کمک که اما پسره در حال گوش دادن به موسیقی و ور رفتن با لپ تاپ خودشه . اما داستان فیلم به طور اخص، این نیست و بیشتر بر جمع شدن خانواده برای دوروز متوالی برای یک جشن هست و حس همکاری ها و دوروز زندگی عادی و به قول منتقد، بی شیله پیله و بدون غلو یه فامیل متمرکز هست. دوروزی که به دو اتفاق مختلف میپردازه که ماهیت کاملا متفاوتی با هم دارند اما هر دو در یک چیز مشترک هستند. طبیعی بودن و کاملا واقعی نشون دادن زندگی این خانواده در این فیلم و تلاشی که میر کریمی برای اینکار داشته رو میشه به خوبی از بازی ها و بازیگوشی های کودکان حاضر در فیلم دید که بیخیال از دلیل واقعی این دور هم جمع شدن، در عالم زیبای خودشون مشغول هستند و لذت میبرن . اگر کمی به عقب برگردیم و به دوران کودکی خودمون نگاهی بندازیم و یا اگر در چنین مراسم هایی کمی به رفتار بچه های کوچک نوجه کنیم ، میبینیم که تا چه حد میر کریمی در کارش موفق بوده. این جمع گرم و این حس آشنای با هم و دور هم بودن و حسی که بیننده با تماشای فیلم نسبت به اون داره و خودش رو در اون فضا و زمان میبینه ، اینقدر قوی هست که که هر چه ه انتهای فیلم نزدیک میشیم نگرانی برای تمام شدنش بیشتر میشه ... چه اینکه شخصیت های داستان بعد از مراسم به سر کار و زندگی خودشون بر میگردن و چه اینکه کلا این جمع ، داستانی بیش نبوده و با پایان فیلمبرداری عملا چیزی از اون باقی نمیمونه. به هر حال حسی هست که دلمون نمیخواد تمام بشه.
در نقدی که مرضیه خانم زحمت کشیدن و اینجا گذاشتن ، اشاره شده که بازیگرا به لهجه محلی صحبت میکردن ... خب این موضوع در طبیعیتر شدن فیلم نقش بسزایی داشته اما به همون اندازه در متوجه نشدن کلام ها و دیالوگها توسط تماشاگران درون سینما هم نقش داشته! لهجه و گویش یزدی ( اونهم از نوع غلیظش ) به خودی خود متوجه شدنش کمی سخت هست چه برسه که بخوایی این لهجه رو آمیخته با اشتباهات فراوان و از اسپیکر های فوق پیشرفته سالن های سینماهای وطنی بشنوی!!
منتقد محترم این نقد، اشاره داشتن که آیا فیلم ارزش تماشا کردن داشت یا نه. باید این موضوع رو از دید تماشاگران مختلف و قشر های مختلف و تیپ هایی که به تماشای فیلم اومده بودند نگاه کرد؛ در حالی که من و دوستان در حال صحبت کردن از کیفیت خوب فیلم و رضایتی که از تماشای اون داشتیم بودیم، دقیقا دوتا صندلی اونطرفتر دوتا دختر جوان این جمله رو مرتبا تکرار میکردند که عجب فیلم مزخرفیه! و در نهایت هم تحمل تماشای فیلم رو نداشتند و نیمه های فیلم، نشستن و دیدن این فیلم رو اشتباهی جبران ناپذیر ( احتمالا ) نسبت به نرفتن به تماشای شیش بش دونستند و سالن رو ترک کردند! با نگاهی به صندلی های دیگه سینما میدیدیم که از همون اندک تماشاگرانی که به دیدن فیلم اومده بودند هم نزدیک به نصفشون دیگه تو سالن نبودند!!
در کل به نظر من فیلم خوبی رو از کارگردان متفاوت ساز سینمای ایران نظاره گر بودیم و مهمتر از همه ، بازیهایی درخور توجه و باز هم به قول منتقد، " بی غلو "ی از بازیگران فیلم دیدیم.
تلاش، اولين قدم به سوي شكست است!
از بيانات بي بديل هومر سيمپسون!!
اگر كارگردان نبودم، دوست داشتم يك پاچينو ميشدم.